گنج

شمارهٔ ۱۴۴

۱۱ بیت
یاد آن شب‌ها که در زلف تو ماهی داشتیمروز روشن از پی شام سیاهی داشتیم
با خیال روی چون آینه و لعل لبتسوز و ساز و صبر و تاب و اشک و آهی داشتیم
آفتابا، تا رخت طالع نگشت از شام زلف،در میان ماه و رویت اشتباهی داشتیم
می نبودیم این چنین تاریک بخت و تیره روزما و دل گاهی که از زلفت پناهی داشتیم
روزگاری ما و ساقی با دو جزع خون فشان،در قدح از حسرت لعلت نگاهی داشتیم
تا زر و سیمی به کف بود و لب ساقی به کامگاهگاهی بر در میخانه راهی داشتیم
کاش می گفتی به ما، آن دم که می کشتی ز کینگر به شرع عشق جز عصمت گناهی داشتیم
تا که البرز غمت در سینه جا دادیم ما،از کرامت کوه را در پر کاهی داشتیم
ای کمان ابرو، خوش‌ آن روزی که در نخجیرگاهسینه را آماج تیرت گاهگاهی داشتیم
ترک چشمت کرده ما را در صف مژگان دچارورنه کی پرخاش و کین ما با سپاهی داشتیم
کشور ما کی خراب از لشکر بیگانه شدما گدایان افسرا، گر دادخواهی داشتیم