شمارهٔ ۱۴۳
ای که بی کام لبت یک نفس آرام ندارمروزگاری است که کامی من ناکام ندارم
تا خیال دو لبت ساغر و صهبای من آمد،باده جز لخت دل خون شده در جام ندارم
با تو گر من بنشینم چه غم از طعنه مردممن که در مجلس خاصم خبر از عام ندارم
شاید ار لاله برافروزی و چون سرو برقصیکارزویی دگر از گلشن ایام ندارم
مستی و عربده و رقص بود شیوه عاشقننگ از این شیوه من عاشق بدنام ندارم
کفر اگر دیدن یار آمد و اسلام ندیدنوای بر من، که همه کفرم و اسلام ندارم
بست تا دام سر زلف تو، پا مرغ دلم رادانه ای جز هوس خال تو در دام ندارم
ای که طالع نشود صبح وصال تو ز باممروزگاری است که در هجر تو جز شام ندارم
افسرت چند دعا گوید و از من نپذیریای دریغا که ز تو بهره دشنام ندارم