گنج

شمارهٔ ۱۲۹

۹ بیت
آیم از دیر مغان سرخوش و مست و مدهوشحلقه بندگی پیر مغانم در گوش
یک زمان مطرب ما نغمه سراید که برقصیک طرف ساقی ما باده بریزد که بنوش
تا چرا داده به من لعل مروّق ساقیچون خم باده حریفان همه در جوش و خروش
نشوم مست و خراب از می ناب ای ساقیتا حریفان نکشندم چو سبو دوش به دوش
خوش تر آن است که بر باد دهیمش چو غبار،سر ما گر نشود خشت خم باده فروش
تا چه حکم آیدم از درگه دیوان قضا،چشم بر ساقیم و گوش به الهام سروش
شد بهار و به فغان آمده مرغان چمن،غفلت است آن که در این فصل نشینی خاموش
عاشق آن است که بی خود کندش نغمه عشقنه که از زمزمه مرغ سحرگه مدهوش
ساقی مجلس اگر باده از آن دست دهدافسرا، جان و دل خویش به جامی بفروش