شمارهٔ ۷۸ - زلزله کرمان
داورا، دریادلا، ای آن که در هنگام خشماوفکنده سطوتت بر چار ارکان، زلزله
ای که گاه خشم و روز کین، ز اطباق حشمرعب تو انداخته بر طاق کیوان، زلزله
مرمرا درحضرتت بس شکوه ها باشد کنونمی نپرسی از که، از این نامسلمان، زلزله
بود روشن شام من چون روز امید وصالکرد روزم تیره همچون شام هجران، زلزله
در شبی تاریک تر از جعد شبرنگ بتانبا دلی پر کینه بر من تاخت یکران، زلزله
من به خواب خوش ز هر نیک و بدی پوشیده چشمناگهان آمد به من دست و گریبان، زلزله
او به من پرخاش جوی و من به او چالش گرایمن گذشتم از سر و دل، کند از جان، زلزله
گرچه رفت آن شب میان ما و او جنگی عظیملیک کرد آخر، به من فتحی نمایان، زلزله
خانه و کاشانه ام بنمود او زیر و زبربوالعجب بر خرمنم افروخت نیران، زلزله
خانه من کو بُدی نیز از حوادث در امانبی در و دیوار کردش چون بیابان، زلزله
خانه ام کو بودی از سد سکندر سخت تر،حالیا با شهر لوطش کرده یکسان، زلزله
خانه ام ویران نمود و خانه آبادان نگفتخانه اش آباد سختم کرد ویران، زلزله
پیش از اینم بود سامان و سری در این دیارهان به من نگذاشته نه سر نه سامان، زلزله
من چه گویم تا چه کرد این عهد با ابنای دهرخاصه با امثال من، جمعی پریشان، زلزله
فتنه چنگیز دون با مردم ایران نکردآنچه کرد این روزها با خلق کرمان، زلزله
قصه کوته، یک دومه شد کز سر قهر و غضبهی به ما ورزید هر دم رسم طغیان، زلزله
اندک اندک گاه آمد، نرم نرمک گاه رفتگاه شد بر خلق پیدا، گاه پنهان، زلزله
تا به چندی پیش از این، بیگاه و گه، هر صبح و شاممی زدی در عرصه این ملک، جولان، زلزله
چون شنید آوازه سیاسی و قهاریترفت ازین کشور برون افتان و خیزان، زلزله
اندرین کشور نخستین عهد آمد شادمانوآخرین نوبت برون شد زار و نالان، زلزله
شکرلله کز جلالت ره سپرد اندر عدمهمچو بدخواه شهنشه ظل یزدان، زلزله
ظل یزدان سایه حق، ناصرالدین شاه رادکو فکنده هیبتش بر کاخ امکان، زلزله
باد قصر جاهش از زلزال هر آفت مصونتا بهر قرنی نماید، رخ به کیهان، زلزله