شمارهٔ ۶۵ - با کاروان نور
فرو ریزم از دوری روی جانانز سرچشمه چشم، سیل فراوان
فرو ریزیش، لیک نی قطره قطرهچو از ابر ریزنده، باران نیسان
فرو ریزیش کامد از نیم رشحشیمین و یسارم، دو موّج عمّان
عجب را که با اینچنین موج دارمتنی پای تا سر، در احراق نیران
شبی یاد دارم که در کنج خلوتسری برده بودم فرو در گریبان
همه دستگیرم خیالات دلبرهمه پایمردم سخن های جانان
ز بحر تفکر رسیدم به برّیکه بد عالمش حلقه ای در بیابان
همه خاک او غیرت مشک اذفرهمه ریگ او حسرت درّ و مرجان
فرازش همه توده های زبرجدنشیبش همه لعل های بدخشان
در آن دشت دیدم روان کاروانیکه چون رهروانش نپرورده دوران
بهر توسنی دلبری روی انوربهر هودجی مهوشی موی قطران
همه بر ستوران سوار و پیادههمه بر لب جوی تسنیم، عطشان
همه دهر پیما، ولی پا برهنههمه ستر بخشا ولی جمله عریان
تنی چند لیکن به جان ها معانقمهی چند لیکن ز یک خور درخشان
همه پادشاهان در ملک، ملتهمه شهریاران در شهر ایمان
از آن قوم آتش دل و باد جنبشبگرداب حیرت من خاک بنیان
که اینان چه جمعند، این گونه عاجلکه اینان چه قومند، این سان شتابان
بتأیید عقل و به تسدید دانشبه درک آمدم عاقبت کاین وشاقان
بیابان نوردند منزل به منزلکه شاید ببوسند دربار سلطان
الا ای منیری که از عکس نورتهویدا به کیهانیان روی یزدان
اگرچه بر ابطال قومی مشعبدعصا اژدر آورده موسی بن عمران
تو را کلک معجز نگار است بر کفبراین قوم چون دست موسی و ثعبان
تو را نجم رخسار و چشم مخالفبه تمثیل مانا، شهاب است و شیطان
تو را نام در نامه آفرینشچو نام خدا بر سر نامه عنوان
تو را لفظ معجز بیان در حقیقتکلید در گنج اسرار قرآن
چو در دشت لفظ از پی صید معنیدر آری سمند سخن را به جولان
فرو ماندش عقل در گام اوّلچو از سرعت عقل اجساد بیجان
تو را صولجان عزم و گو هفت گردونقضا پنجه و لامکان سطح میدان
شد از مزرعت حبّه ای رزق موریخلایق بر آن مور تا حشر مهمان
چرا تا نبوسید خور، خاک پایتبه جان آتش افتادش از داغ حرمان
و از این اضطراب است هر صبح تا شبز مشرق به مغرب روان زد و لرزان
الا ای خدیوی که نه کاخ علیایکت پله از آستان نگهبان
شنیدم که از کبر قومی سیه دلز یک جنس در ذات با جان بن جان
گروهی که ابلیسشان در شقاوتبه مکتب سرا کم ز طفل دبستان
گروهی که بوجهلشان درجهالتدر عجز گویان به تسلیم و اذعان
گروهی که فرعونشان در تکبربه دربار نخوت یکی عبد فرمان
یکی محفل آراستند از شیاطیننه شیطان جان، بلکه اشباه انسان
نموده همه با عصا زهر توامنموده همه درعبا تیغ پنهان
چو برقصد شبل علی، کور موصلچو بر قتل صهر نبی، شرک شیطان
پس آن قوم بی ننگ و بی عار و بی دینبه محفل تو را خوانده پرخاش جویان
شدی وارد ای شه بر آن قوم پرکینچو بر اهرمن از کرامت سلیمان
بلی مهر از فیض عامی که داردبتابد به حربا و خفاش یکسان
نگویم چه گفتند آن قوم ابکمکه لعنت ابر قول و بر ذات ایشان
به پاداش گفتار آن فرقه دونکه نشناخته بر که بستند بهتان
بر ایشان گروهی عجب شد مسلطنه رحمی بر اموالشان کرد و نه جان
گروهی ز کُفّار از رحم عارینهاده به فجار شمشیر برّان
به هامون روان گشت هر لحظه آمونز بس جوی خون گشت جاری ز شریان
نبردند از آن بحر زورق به ساحلنگشتند از آن لجه ایمن ز طوفان
مگر هر که بگریخت اندر پناهتشد ایمن که کعبه است ایمن ز حدثان
جهانبان، خدیوا، الا ای که آمدپناه تو ملجأ گبر و مسلمان
گریزد به حصن ولای تو افسرهم از کید نفس و هم از شر شیطان
الا تا شررخیز شد نار دوزخالا تا فرحبخش شد باغ رضوان
مُحبّ تو را باد نعمت مؤبدعدوی تو را باد نقمت فراوان