گنج

شمارهٔ ۶۴ - آفتاب کشور خوبان

۳۸ بیت
صبح چو مهر از درم درآمد جانانماه جبینش ز شام زلف نمایان
وه چه جبین آفتاب مطلع فجریکامده از ذره کمترش مه تابان
پا به گل از حسرت قدش قد طوبیخونجگر از غیرت لبش دل مرجان
آه، چه قامت که با قیام قیامتآمده با صد عتاب دست و گریبان
آه چه لب، غیرت عقیق یمانیخونجگرش در بدخش لعل بدخشان
دیده کوتاه بین به قدّ وی ار دادنسبت شمشاد باغ و سرو گلستان
داد خطا نسبتی که در بر دانابی بصر آمد نه نزد مردم نادان
قامت شمشاد را نه مهر منوّرقد سهی سرو را، نه سیب زنخدان
لعل نباشد تکلیمش نمک ریزلعل نباشد تبسمیش شکر سان
تا دهدم در خیال نخل قدش برآب دهم هر دمش ز دیده گریان
ژاله عیان بر رخ چو باغ خلیلشیا که چکد قطره قطره آب ز نیران
لشکر خط کرده بر سریر رخش جامور ندیدم خدیو ملک سلیمان
خاک نشین شد هزار سلسله دلسلسله زلف تا نمود پریشان
چشم وی از فتنه ریخت خون جهانیکافر و قتال صد هزار مسلمان
طرز نگاهش ز فتنه آفت عالمچشم سیاهش به حیله فتنه دوران
صید دلم شد به شیر چشمش مایلمی رمد از شیر اگرچه صید بیابان
گفت به عیاریم که می برمت دلگفت بر طراریم که می دهمت جان
گفتمش ای ماه آسمان نکوییگفتمش ای آفتاب کشور خوبان
دل که و جان چیست، تا نثار تو آرمای که نثار تو باد صد دل و صد جان
گاه مسلمان و گاه کفر شعارمتا شده آن دلربا نگار غزلخوان
معجز لعل لب تو، رونق ملتهندوی خال رخ تو، رهزن ایمان
دین مرا تا رباید آن بت ارمنخون مرا تا بریزد آن مه ترکان
تیغ ندانم بُدش به دست نگارینیا به کف آورده ابروی کج جانان
ای ز تو پرنور شمع عقل مجردوی به تو روشن چراغ دانش لقمان
نطق تو این، یا بیان عیسی مریمکلک تو این یا، عصای موسی عمران
بوی تو این، یا شمیم خُلد مزینکوی تو این، یا فضای روضه رضوان
عقل مجرد کجا و بحر گمانتخس نکند هرگز انغماس به عمّان
درد جهانی دوا شود به یکی دمبر لب اگر آوری حکایت درمان
طی کند اقصای لامکان به یکی گامآوری از توسن خیال به جولان
دلبری و خوبی از تو آید و یکسرخوبان بر خود زنند بیهده بهتان
مهر به نظاره رخ تو چو حربابر سر دیوار چرخ آمده حیران
در بر حُسن تو قرص مهر چو شبنمدر بر روی تو جرم ماه چو کتان
گر ببرم رشته امید من از تومی ببرندم به تیغ کین رگ شریان
گرچه به وزن این قصیده گشت مساویبا یکی از نغز گفته های چو هذیان
نظم خداوند، شرم دفتر سعدیشعر شهنشاه، رشک صفحه حسّان
نظم تو نظمی است، گر قبیح نکاتشآمده در تنگ روح ساری اصلان
تا وزد از سمت باغ رایحه گلتا دمد از طرف راغ لاله نعمان
باد تو را خصم جان چو آتش در تنباد تو را دوست، دل چو غنچه خندان