گنج

شمارهٔ ۶۱ - شاه اورنگ امامت

۷۵ بیت
دی به تأدیبم ادیبی نکته سنج و نکته دانهی همی گفتا: زهی از عقل و دانش بی نشان
چند با نیرنگ و دستان، روز و شب باشی قرینچند از فرهنگ و دانش، گاه و گه جویی کران
لختی از دانش نظر بگشا به کار این سپهرلمحی از غیرت نگه بنما به وضع این جهان
کاین جهان را از چه بنهادند بنیاد اینچنینکاین فلک را از چه بنمودند بنیان آنچنان
مختلف اضداد را بنگر که باهم مقترنمنفصل اشیاء را بنگر که با هم توأمان
گه جمادی جانب ملک نباتی رهسپرگه نباتی جانب اقلیم حیوانی روان
گاه این بر تختگاه حشمت آن تکیه زنگاه آن در شهر بند ملکت این حکمران
جنس ها را بین که هریک جسته از دیگر فراربین تو ضدها‌ را، که هریک کرده با دیگر قران
آخر این آثار قدرت از که در عالم پدید؟آخر این انوار رحمت از که در گیتی عیان؟
این تماثیل شگفت از کیست بی سعی قلم؟این تصاویر شگرف از کیست بی رنج بنان؟
این همه نقش نوادر را، که باشد مخترع؟این همه شکل بدایع را که باشد ترجمان؟
آخر این آثار هستی،‌ خود که را باشد دلیل؟آخر این اسرار معنی، خود که را باشد نشان؟
کیست آن صانع، که صنعش آدمی را از نخست،تعبیت کرده است در تاریک تن روشن روان؟
کیست آن دانا، که عزمش هرکجا رازی نهفتبی تکلف داند اندر سینه هر رازدان؟
کیست این بنا، که سعیش بر فراز این زمین،کرده بر پا این مقرنس طارم زنگار سان؟
کیست آن قادر، که از نهماری قدرت کند،خار را گل، خاره را گوهر، گیا را پرنیان؟
کیست آن منعم، که از انعام بی پایان خویشمور را در صخره صمّا بود روزی رسان؟
با چنین قادر، الا تا چند رنج از عمر و زید؟با چنین منعم، هلا تا چند جور از این و آن؟
چند خدمت ها کنی بر هر کجا ژاژی دنی؟چند منت ها بری از هرچه شومی قلتبان؟
چند سختی ها کشی از بهر جمع سیم و زر؟چند تلخی ها چشی از بهر پاس آب و نان؟
چند هر ناچیز را باشی الا، مدحت سرایچند هر بی اصل را باشی هلا، توصیف خوان
مردمی را چون تو الحق کس ندیدم بی نصیببخردی را چون تو بالله کس نجستم بی نشان
خالی از تدبیر و دانش، عاری از تشریف عقلفارغ از انوار هستی غافل از اسرار جان
از خردمندی جدا و با تبهکاری قریناز ذکاوت برکنار و با سفاهت توأمان
جلوه روی بتانت روز و شب اندر نظروصف جعد دلبرانت گاه و بیگه بر زبان
چهره این را مثال آری گهی از یاسمینطرّه آن را صفت خوانی گهی از ضیمران
گاه خوانی غمزه آن را خدنگی دلنشینگاه خوانی مژّه این را سنانی جان ستان
گه به چهره اشک ریزی بهر جعدی مشک ریزگه ز دیده خون فشانی بهر چهری خوی فشان
گه بنالی سخت سخت از عشق یاری مهرکیشگه بگریی زار زار از هجر ماهی مهربان
ناله ای چون ناله حبلی بگاه وضع حملگریه ای چون گریه مینا به بزم میکشان
لحظه ای از عشق آن رانی به گردون صد نفیرلمحه ای از هجر آن رانی به انجم صد فغان
گه کنی مدح فلان میر و گه از بهمان وزیرگه سرایی مدح این و گه سگالی وصف آن
گاه گاه از ناصر خسرو کنی هر سو سخنگه گه از مسعود سعد آری به هرجا داستان
لختی از معروف کرخی، قصه ها سازی حدیثگاهی از ذوالنون مصری فضل ها سازی بیان
هی همی رانی حدیث از فضل ابدال و رجالهی همی گویی سخن در وصف بهمان و فلان
معرفت ها خام بتراشی برای صید خلقنردهای باژگون بازی به اغوای کسان
ننگ ها را فخرها پنداری از خوی دژملعل ها را سنگ ها بشماری از طبع هوان
طایر جان را که باشد ذروه گردون مطارمرغ هستی را که اوج سدره باشد آشیان،
هشته ای بر پایش از شهوات بندی بس قویبسته ای بر بالش از عادات سنگی بس گران
بند آز از پای بگسل مرغ جان را تا همیبنگری طیران آن را بر فراز لامکان
لذت روح ار تو را باید رها کن خوی نفسدل ز اول بگسل از این تا بپیوندی به آن
تخت بنهادن اگر خواهی به ملک عافیترخت بیرون کش از این ویران سرای خاکدان
امنیت را خود چه جویی در دیار آب و گلشو به ملک جان و دل، کانجا بود حصن امان
مردمی را مایلی گر در دو گیتی ز این سپسجز ثنای شاه بر لب هیچگه حرفی مران
شاه اورنگ امامت آن که کمتر چاکرشملک هستی را گرفت از باختر تا خاوران
خسرو عالم مهینه دادخواه راستینمفخر آدم بهینه پادشاه راستان
حامی شرع پیمبر وارث نوح و خلیلپشت دار دین احمد، مهدی صاحب زمان
آن که فیض عام او در داده هرکس را صلابر بساط آفرینش تا کفش گسترده خوان
قلزم توحید را عزمش مهین زورق سپارزورق تسدید را حزمش بهینه بادبان
نزد رای او بود یکسان چه سر و چه علندر ضمیر او بود روشن چه پیدا چه نهان
گوی سان زآن رو به گرد خود همی گردد سپهرکامد او را بر بتارک لطمه ای از صولجان
قهر او سوزان شرار و دوزخ او را التهابمهر او خرّم بهار و جنّت او را بوستان
روز کین کز نعره شیر اوژنان کارزارپهنه هیجا به دشت ارژن آید سخره خوان
نای رومی از دو سو بنیاد سازد زیر و بمکوس حربی از دو جانب سر کند بانگ فغان
خاک اندر اهتزاز آید ز غوغای نبردچرخ، اندر اعتراض آید ز هیهای یلان
پر ز آشوب دلیران باختر تا باخترپر ز غوغای هژبران قیروان تا قیروان
یک طرف غلطان سری بینی به خون اندر خضابیک طرف پرخون تنی بینی به خاک اندر تپان
در کشاکش یک طرف قومی به قومی در ستیزدر تکاپو یک کنف برخی به برخی توأمان
نوک پیکان یلان خونریز چون مژگان یارخام پر خمّ گوان پرتاب چون زلف بتان
پردلان را خانه زین غیرت تخت قبادسرکشان را خود زرین خجلت تاج کیان
کاخ گردون پر شود از های و هوی اهل رزمگوش کیوان کر شود از گیر و دار سرکشان
عرصه هیجا پر از شیر و پلنگ آید به چشماز پلنگین صولتان رزم و شیراوژن یلان
پهنه کین در نظر آید پر از افعی و ماراز افاعی تیرها و از زه ماران کمان
ز آتش تیغش شراری گر فتد آنگه به خصمخصم را یکباره خیزد دود مرگ از دودمان
شعله ای از تیغ او بر هرکه تابد تا ابدبانگ ویلک ویلکش خیزد همی از استخوان
اوست گویی خود سرافیل قیامتگاه رزمکز ظهورش قالب اعدا کند بدرود جان
بسکه تیغ او فشاند خون خصمان در دغابر زمین گویی همی شنگرف بارد زآسمان
ای پناه خلق ای دست خدا، ای پشت دینای یدالله فوق ایدیهم تو را در خورد و شأن
دردها دارم به دل ناگفته از جور سپهررنج ها دارم به جان بنهفته از دور زمان
هم مگر لطف عمیم تو دهد بهبود اینهم مگر خوی کریم تو شود داروی آن
مدح ها گفتیم و کس از ما نپذیرفتی به هیچوصفها کردیم و کس از ما نبودی شایگان
هم در این عید از تو امیدم که بخشی مرمرانغز تشریفی کز آن گردم به گیتی شادمان
وآرزویم آنکه زین پس گر زیم در روزگارهم ز عون تو بود بی منّت اهل زمان
تا بود از کفر و دین در عرصه گیتی اثرتا بود از روز و شب در حیز عالم نشان
باد احبابت همه با عیش و با عشرت قرینباد اعدایت، همه با رنج و محنت توأمان