شمارهٔ ۵۹ - والی ولایت مطلق
ماند به نسترن تن آن سرو سیمتنکو صبح و شام بر دمد از شاخ نسترن
وز شاخ نسترن رخ خورشید جلوه گرخورشیدی آنچنان که بود شام را وطن
وآن شام پر شکن شکنش درع و اژدهاهندو نگردو معجز آرد ز یک شکن
چبود شکن فریب دل هر که شیخ و شابچبود شکن بلای دل هرچه مرد و زن
هر چین آن شکن همه زندان دین و دلهر تار آن شکن همه زنّار برهمن
آن زلف حلقه حلقه و آن چشم چون غزالهمخوابه اژدر آمده با آهوی ختن
ترسم به سحر دعوی پیغمبری کندکاورد ماه را ز فسون بار نارون
بر گرد آفتاب کشیده خط عبیردر حُقه عقیق نهاده دُر عدن
صد ملک دل ز شوق لب چون عقیق خونگو هیچکه عقیق نیارند از یمن
قوت روان عاشق و آن لعل تابناکماند بخواهش من و یاقوت بوالحسن
پرخون ز رشک عارض گلگون آن صنمچشم شقایق آمده بر دامنِ دمن
زاهد به خلد عاشق و ما بر رخ نگارعابد به سیب مایل و ما بر به ذقن
یک سو کمان ابرو و یک سو کمند زلفمشکل شده است کار دل عاشق از دوجن
خورشیدی آشکار کند هر طرف ز عکسآن مه جبین چو روی نماید به انجمن
خورشید کسب نور از آن مه کند مگرسائیده رخ به خاک سرای شه زمن
آن والی ولایت مطلق که الحق استدانا بهرچه هست چه در سرّ و چه علن
یعنی امام هفتم دین، قبله اممکاظم که بر سجود رخش سجده وثن
ای قادری که مور ضعیف تو دانه سانافلاک را ربوده ابانیش خویشتن
عقل محیط از پی درک گمان تومانند موری آمده کافتاده در لگن
ز اصطبل چاکر تو کبودی است آسمانکز کهکشان نهاده مر او را بپارسن
از دردی عقار تو عالم مدام هستگردد چگونه بخشی اگر از سراب دن
دنیا و آخرت، نه چو یک ذره مهر توستیک ریزه لعل به که خزف صد هزار من
بخشد گدای کوی تو ملکی به سائلیچون لقمه ای حقیر که بنهندش در دهن
بردار پرده زآن رخ خورشید آفرینتا بی حجاب دیده شود ذات ذوالمنن
ای وجه ذوالجال که پر کرده ای جهاندر حیرتم مدام که چبود خطاب لن
شرم تراب بارگهت کاست ز آسماناین بی ستون چنین بود آریش، کوه کن
امکان که قطره ایش بود عالمی وسیعیک رشحه شد ز قلزم عزم تو موج زن
سائید سر به خاک سرای تو آسمانزآن روی بر فرشته پناهی است مؤتمن
مورت به یک زبانیه برداشت نه سپهرچون شاخ ثور در مثل و خوشه پرن
دادی از آن بدست قضا امر ماسویکت اوست همچو شخص قدر عبد ممتحن
جنس جنان که در طلبش جان دهند خلقآمد به بیع بیعت خُدّاْمْتْ مرتهن
مهر ازل که روشن از آن شد جهان جانتابیده ذره ات ز پس چند پیرهن
ما را چگونه دعوی حمل ولای توستپشت فلک دوتا شده از بار این فتن
دشمن شود دو پاره ز صمصام سطوتتباشد سپهرش گر به مثل قبه مجَنّ
شد تار عنکبوت تو، حبل المتین دینزاین غم چو کرم پیله عدو گو بخود بتن
افکار ماسوا و مقامت زهی محالدر آشیانِ باز، نه مأوا کند زغن
بر هرچه بنگریم تو باشی و نیستیزاین درک عاجزیم که سری است مستکن
این دیرسال ملک بمُردی به کودکیگر دانه عطات نمی دادیش لبن
مُهر تو بر سجل گناه عدو دریغکی می رسد نگین سلیمان به اهرمن
داغ غمت به سینه ناپاک خصم نیستاز شوره زار می ندمد لاله و سمن
یک حکم از تو هرچه ادا می شود فروضیک امر از تو هرکه بجا آورد سُنن
ای دل زبان ببند و ادب پیشه کن که نیستدر بزم شاهِ کون و مکان مقتضی سخن
تا هست در جهان اثر از روی آفتابتا هست در زمان سخن موی شام ون
بادا دل محب تو با نور توأمانبادا رخ عدوی تو با قیر مقترن