گنج

شمارهٔ ۲۵ - نوبهار آمد

۱۸ بیت
نوبهار آمد که باغ و راغ را زیور کندزیوری از نو نماید زینتی دیگر کند
طرف گلشن را، ز شکل ارغوان و رنگ گلهمچو سطح آسمان پر ماه و پر اختر کند
بس که رنگین حله ها آرد برون صباغ صنعبوستان بس سخره ها بر ساحت ششتر کند
قطره باران به دلشادی اطفال چمندُر بگوش هر یکی آویزه گوهر کند
چهره گل طعنه ها بر طلعت ساقی زندنای بلبل سخره ها بر لحن خنیاگر کند
جلوه بالای سرو از جنبش باد صباعشوه های دلبری در کار رامشگر کند
قد گلبن را صبا در جامه اخضر کشدنیفه گل را همی پرنافه اذفر کند
نو عروسان چمن را دست مشاطه بهار،بر سر از اوراق گلبن سبزگون معجر کند
طرّه مشکین سنبل را نسیم باد صبح،صد ره از گیسوی معشوقان پریشان تر کند
نگهت باد صبا، چون کاروان ملک چینعرصه آفاق را پرمشک و پرعنبر کند
هیچ دیدستی چو من یک تن که از آسیب دهر،در چنین فصلی مکان در خاک و خاکستر کند؟
یا چون من مرغی شنیدستی، که در عهد بهاراز قضای آسمان سر زیر بال و پر کند؟
دارم اندر دل بس اندوه نهان، اما دریغ،شرح این محنت کجا، گنجایش دفتر کند؟
من چه گویم تا چه کردستی به من دور سپهرخود نکرده است آن چنان کاری که کس باور کند
من هنوز از فتنه دوران نیارستم خلاصکاسمان از نو، به کارم فتنه دیگر کند
غیر کام خشک و چشم تر ندارم حاصلیروزگارم این چنین قسمت ز خشک و تر کند
بی نیاز از سیم و زر باشد هر آن کو همچو من،اشک چون سیمش مکان بر چهره چون زر کند
سوختم در آتش غم کو سحاب رحمتی،تا لب خشکیده ام ایدون به آبی تر کند؟