گنج

شمارهٔ ۲۳ - صبح سرمد

۲۵ بیت
زهی، ای که دل‌ها به هجر تو آمدچو عاصی به نیران دوزخ مخلّد
غمت گرچه تلخ است لیکن به کاممشرنگ غمت به ز مغز تبرزد
درآیی اگر مرمرا یک شب از درشود طالع از مشرقم صبح سرمد
منه دام بر گردنم از سلاسلکه در قید زنجیر زلفم مقید
بنازم به شیاد جزعت که خفتهچو دزدان به تاراج دل ها بمرصد
به عشقت بریدم سر خودپرستیکه دیر مغان نیست مانند معبد
به فردا مده وعده قتلم ای مهبیا و بینگار امروز را غد
بهشت برین شد عیان از قیامتچو افروختی خد، چو افراختی قد
زهی شیخ اسلام و کهف خلایقخهی پشت ایمان چو اجداد امجد
زهی تاجداری که بر فرق خوبانغبار رهت شرم تاج زبرجد
خهی هوشمندی که پیر فراستگرفت از ولید تو تعلیم ابجد
بساط علوّ را ز اقصای رفعتبگسترده فرّاش جاه تو مسند
چو کانون پر آتش ز رشک است دریاچو بر گنج گوهر ببخشش نهی ید
ببخشی اگر ور نبخشی که ما راثنای تو شد مستحب مؤکد
دو قوم ار چه دارند دعوی ایمانیکی عبد شیطان، یکی رقّ احمد
نبی گفته آن قوم مطرود را ذمخدا کرده آن فوج مردود را رد
به عالم چو این قوم، نی پاک آیینوز این قوم نی چون تو نزدیک مقصد
چه باک است اگر منکران پیمبرتو را منکر علم و فضلند بی حدّ
که برخی به شبل علی بوده مشرککه جمعی به سبط نبی گشته مرتد
الا ای که آمد ز فرط بلندیثنای تو از درک افسر مُبعّد
که بی چند و چون است ذات معرّاکه بی کم و کیف است عقل مجرد
ز توصیف هر هوشیاری مبرّابتأیید پروردگاری مؤید
ز کلکم به تحسین عطا را که هرگزنگویند افلاکیان خوب را بد
الا تا که امواب پوسیده پیکرنهانند چون خشت در خاک مرقد
تو را جان بدخواه در گور قالبدچار فراوان عذاب مؤبد