شمارهٔ ۳ - وله ایضا
اسبی دارم که دور از اسبتهمواره در آرزوی کاهست
می خسبد روز همچو شب زانکآفاق بچشم او سیاهست
در خاک ز بهر قوت، خاشاکمی جوید ازین سبب دو تا هست
پوشیده پلاس و خاک بر سرپیوسته ز جوع داد خواهست
آسوده بماند پشتش از زینزانکش شکم تهی پنا هست
زین پس نرود پیاده یک گامکان گوشه نشین نه مرد را هست
در تک ببرد سبق بر این اسبچو بین اسبی که جفت شاهست
بد تر جایی بمذهب اودر زیر سپهر پایگا هست
نه کاه در و ، نه جو، نه سبزهاین آخر او چه جایگاهست؟
افسانۀ جو فرامشش شدزیرا که ندید دیر گا هست
این حال جوست و بی تکلفتا کاه نخورد یک دو ما هست
تا روزه بشب بدان گشایدترتیب ببرگش آب چا هست
تیغی یمنی بخورد روزی... ا هست
دندان گیرد ز روی من زانکبا کاه بر نگش اشتبا هست
عالم همه تا بگاه دیواربر گرسنگی او گوا هست
فریادش اگر رسی کنون رسکش حال ز حد برون تبا هست
تو غره مشو که می زند دمیک دم باشد زنیست تا هست
یک بار الحمد و تو بری کاهدر کارش کن که بی گنا هست