شمارهٔ ۱۵ - وقال یصنف فصد الممدوح
ای بزرگی که همت تو شکستبر دل و پشت چرخ دون آورد
قدر از راستی انصافتسقف افلاک راستون آورد
هرکه آورد رو بخصمی تودانک از دولت حرون آورد
و انک سودای همسری تو پختحاصل کار سرنگون آورد
خونیی قصد دست بوس تو کردپشت خود را بخم چو نون آورد
نوک تار مژه زدیدۀ شرعاشک خون از پی سکون آورد
آمد از تیش خون زپوست برونرقص ز ایقاع گونه گون آورد
دی زدست مبارکت نشترچون بانگام قصد خون آورد
خضری را بسوی آب حیاتدولت تیز رهنمون آورد
ناخن نیش زخمه بر برگ زدتشت از و صوت ارغنوان آورد
برق نیش از شکاف ابر کرمرگ باران لاله گون آورد
گفتم آن دست بحر بود ، چراهمچو کان لعل از اندرون آورد؟
از سمن شاخ ارغوان بشکفتفلک این رسم نو کنون آورد
شفقی از عمود صبح بروندست قدرت به آزمون آورد
عقد یاقوت از قضیب بلورنوک الماس بر فسون آورد
دست فصاد آتش محلولاز دل آب بسته چون آورد
عجب آمده مرا و این حالتحیرتم هر زمان فزون آورد
آخرالامر معنیی بس خوبیاد من فکر ذو فنون آورد
گفت نی ، دست خواجه دریاییستکه زموج آزرا زبون آورد
نیشتر هست هندوی غواصکش قضا خوار و سرنگون آورد
چون فرو برد سر بدین دریاشاخ مرجان از و برون آورد