گنج

شمارهٔ ۱۰ - وله ایضا

وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)۲۴ بیت
زهی یار من نیست همتاش و اللهگرش دوست دارم بود جاش والله
ز صد ملک به سوز و سوداش حقاز صد صلح به خشم و صفراش والله
برای تری لفظ و الفاظ خوبشتوان گشت خاک کف پاش والله
تمنای وصلش همی کرد جانمخطا بود جمله تمناش والله
دلم قفل محنت بروبر گشادیدریغا اگر چرخ یاری ندادی
چه در دست کز چرخ در دل ندارم؟چه کارست کز دهر مشکل ندارم؟
کرا باز گویم که در جمله عالمنشان یکی شخص همدل ندارم؟
گه غمکشی هیچ همدم ندارمگه مشورت هیچ عاقل ندارم
برون ننهم از خانه یک روز پایمکه تا زانو از پای در گل ندارم
دلا خیز تا رخت بر گاو بندمکه من برگ این جای و منزل ندارم
دو صد زخم خوردم که آهی نکردمچه افتاد یا رب، گناهی نکردم
دمی از دل من جهانی بسوزدتفی از دمم خان و مانی بسوزد
نیارم نبشتن یکی قصه از غمزخواندنش ترسم زفانی بسوزد
شبی گر زسینه ره آه بدهمنه استارگان کاسمانی بسوزد
چه دارم بدل در من اندیشۀ اوکه هرشب بهرزه روانی بسوزد
بشاید اگر من بدین سینه اندرندارم دلی را که جانی بسوزد
گرفتم که دل عهد بشکست ، آریفلک با دل من چه کین داشت باری؟
دل غمکش غصه خور داشتم منکش از جان خود دوستر داشتم من
یکی شاخ امید بود آن دل منکه از اشک پیوسته تر داشتم من
همی تا که دانستم از وی نشانیجهانی پر از شور و شر داشتم من
بسی جستم و چون نشانی نبد زودل از دل بیکباره برداشتم من
بایزد گر از وی خبر دیده ام منخدا داند که از وی خبر داشتم من
مگر خود نبودست اندر تنم دلوگرنه کجا شد اگر داشتم من ؟
پیامی که کرد او به منه از دل من ؟سلامی که او بمن از دل من؟