گنج

شمارهٔ ۱ - اسب

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اسب۳۳ بیت
مهروی من بخواست به عزم شکار اسبخیز ای غلام گفت، به زین اندر آر اسب
گفتم که نیک مستی و مخمور از شرابآخر همی چه خواهی اندر خمار اسب؟
برداشت باز و گفت: برای شکار کبکلختی بتاخت خواهم در کوهسار اسب
گفتی برای پای و رکاب وی آفریدچون زلف او ز باد وزان، بیقرار اسب
چون برق و چون براق همی رفت در هوااندر هوای آن بت سیمین عذار اسب
صد جان شکار چنگل باز دو زلف اواو زیر ران کشیده ز بهر شکار اسب
میراند او و عقل همی گفت از پسشکآخر برای بنده زمانی بدار اسب
نشنید این حدیث و همی راند چون ظفراندر رکاب صدر و سر روزگار اسب
عادل، ضیاء دولت و دین آنکه افگنددر هر مصاف هر دم بر صد سوار اسب
زنگی که در عجم چو برآرد حسام کیندشمن ازو بتابد در زنگبار اسب
گشته ز دست او به عطا نامدار جودمانده ز خصم او به وغا یادگار اسب
ای صفدری که در طلب جان دشمنانگردد به روز حملهٔ تو جان سپار اسب
اندر دخان آتش غم حاسدت شودپنهان چنانکه وقت تک اندر غبار اسب
گر ز آتش نبرد به گردون رسد شراررانی تو چون سیاوش اندر شراره اسب
روزی که بیقرار شود از نشاط جنگدر زیر تو ز تیغ چو سوزنده نار اسب
بر یکدگر یلان و دلیران هر دو صفتا زنده همچو رستم و اسفندیار اسب
آن لحظه برزنی به صف دشمن و کنیحالی به تیغ مفرد جنگی هزار اسب
اسب تو پیل‌وار شود پیش خصم بازو اینجا روا بود که رود پیل‌وار اسب
در پیش تیغ تیز تو باشد عدو به جنگچون پیش شیر گرسنه در مرغزار اسب
بهر هزیمت از فزع تیغ تو عدوگوید به مرگ خویش سبکتر بیار اسب
پیکان ز روی ناخن تو چون گذشت اوآن دم که می دوانی اندر غبار اسب؟
در جوشن بتاخته دشمن چنان فتدکافتد ز رنج ناخنه در اضطرار اسب
یا رب ز اسب تو که نکرده‌ست هیچ وقتمانند او بر ایوان صورت نگار اسب
شبدیز و رخش و اعوج و یحموم روز جنگحیران شوند در تکش این هر چهار اسب
ور خصم در حصار شود از نهیب توحالی تو در جهانی اندر حصار اسب
بر درگه عدوی تو از بیم تیغ توپیوسته دم بریده و همواره خوار اسب
صدرا بدین قصیده که هست امتحان سزدگر تا به روز حشر کند افتخار اسب
از اهل فضل و طبع به میدان این ردیفهرگز نرانده بود یکی نامدار اسب
جز من که رام کردم خاطر برین چنانکرایض کند ز روی هنر راهور اسب
لکن چه فایده که ز بخت بدم مداممهمل به گرد عالم چون بی فسار اسب
دانش چو خوار باشد ناید به کار فضلمیدان چو تنگ باشد ناید به کار اسب
تا در نشاط آید و شادی کند به طبعدر سبزه چون بگردد وقت بهار اسب
اندر بهار فتح چنان بادیا مدامکز خون خصم رانی در لاله زار اسب