گنج

شمارهٔ ۹۸ - و له ایضاً

ای بلند اختری که همت توسر بهفت آسمان فرو نارد
باز گیر امل چو گل دامنابر کلک تو چون گوهر بارد
با همه پردلیّ خود خورشیدبخدا ار خلاف تو یارد
کوه را لرزه برفتد زنهیبچون وقار تو پای بفشارد
قهر تو همچو غمزۀ خوبانخون بریزد که موی نازارد
دست ناهید بر رواق فلکجز بیاد تو جام نگسارد
پای خورشید منازل چرخجز بکام تو گام نگذارد
سرورا خرمن ثنا بنهدهرکه او تخم مردمی کارد
بر تو مرسو مکیست خادم راکز تو آنرا وظیفه انگارد
شاعری را اگر دهی دشنامبر تو آنرا وظیفه انگارد
ور قفایی خورد ز تو بمثلسر سال از طمع قفا خارد
بر امید وظایف مردمشب نباشد که روز نشمارد
همه وقت صلات دارد گوشگوش وقت صلوة کم دارد
هرکه را رای و رسم این باشدبر تو مرسوم خویش نگذارد
مدّتی از محل گذشت بکویتا کرم حق بنده بگزارد