گنج

شمارهٔ ۷۰ - وله ایضا

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ارگرفت۱۶ بیت
شب من روز در کنار گرفتمشک کافور را ببار گرفت
شام را صبحدم هزمت کردلشکر روم زنگبار گرفت
عارضم از سیه گری بگریختخوی چرخ سپید کار گرفت
پیر پنبه ست عمر را پیریزان سرم شکل پنبه زار گرفت
ید بیضای موسوی ناگاهسر و ریش من استوار گرفت
رنگ رویم ز بیم مرگ برفتمویم او را به زینهار گرفت
مار پیسه ست موی من که ازوطبع من نفرتی هزار گرفت
پس من آن ساده طبع عنقره امکه به دستم زمانه مار گرفت
گر ضرورت بود شب آبستنپس شب من بروز بار گرفت
چون نبد روزگار یکرنگیموی من رنگ روزگار گرفت
روز و شب را سبب دورنگی بودکه همه خلق ازو شمار گرفت
در شب محنتم که روز امیداز سیاهیش رنگ قار گرفت
بر سرم پیری اتشی افروختکه ازو جان من شرار گرفت
لاجرم یاوگیّ انده و غمراه این سینۀ فگار گرفت
زآنکه در شب چو روشنایی دیدیاوگی پیش او قرار گرفت
مختصر کن دلا حدیث هوسچون شب عمر اختصار گرفت