شمارهٔ ۵۲ - ایضا له
سپهر قدرا! شوق رهی بخدمت توچو لطف شامل تو از قیاس بیرو نست
ز دست هجر تو هر شب فغان سینة منچو پای همّت تو بر فراز گردونست
گذشت در نظرم عکس نوک خامة تواز ین سبب مژه ام بر زر درّ مکنونست
بسی معالجت شوق کرده ام هر بارو لیک هرگز از این سان نبود کاکنونست
برین صفت که من از فرقت تو رنجورمشفای جان من از طلعت همایونست
ز روی صورت اگر چه ز حضرتت دورمضمیر پاک تو داند که حال من چونست
بدان خدای که از فیض ابر قدرت اوسر بهاران سبزست و چهره گلگونست
که شوق خادم داعی همی به خدمت تواز آنچه بود یکی صد هزار افزونست