شمارهٔ ۴۸ - وله ایضا
فلک جنابا در تو کجا رسد سخنمکه کنه مدح تو از قدرت بیان بیشست؟
معالی تو ز حدّ قیاس بیرون استمکارم تو ز اندازۀ گمان بیشست
به گام فکر بپیموده ام جناب ترابه اند گام ز پهنای آسمان بیشست
جهان به خرج سخایت وفا چگونه کند؟سراسر تر و خشکش ز بحر و کان بیشست؟
مبذّران جهان ابرو کان و دریا اندکمینه فیض سخایت ز همگنان بیشست
اساس دولتت از مبدء فلک پیشستچنانکه مدّت عمرت ز جاودان بیشست
فلک که باشد کز طاعت تو سر بکشد؟بر آستان تو صد بندۀ چنان بیشست
من ار بگویم ورنه همه جهان دانندکه وجود و لطف تو از هر که در جهان بیشست
تو از لطافت گنجیده یی درین عالموگرنه ذات تو از حیّز مکان بیشست
ز دوستی تو گر صد فن آشکاره کنمهنوز آنچه بماندست در نهان بیشست
خدای داند و دانم تو نیز می دانیکه مهر خدمت تو در دلم ز جان بیشست
حدیث شوق به خدمت چگویمت؟ کان نیزهمان چنان که کرمهات هر زمان بیشست
چگونه عذر خداوندی تو دانم خواست؟که این حدیث خود از گفتن زبان بیشست
دهان چگونه گشایم ؟ که آب الطافتمرا گذشت ز لبها و از دهان بیشست
چو عذرهای جهان پیش چشم می دارمکمینه لطف که فرموده یی از آن بیشست
جهان بکام تو بادا که خود بقاء ترادراز ییست کز اومید عاقلان بیشست