شمارهٔ ۳۳۸ - و قال ایضاً
بلند قدرا آنی که در علاج نیازمفید تر زثنای تو نیست افسونی
از آْشیان تو هر هدهدی سلیمانیبر آستان تو هر بنده یی فریدونی
در اضطراب از آن کف همی زند بر کفکه هست دریا از دست تو چو مغبونی
چنان زجود تو کان طیره شد که برنایدبزخم نشتر خورشید ازرگش خونی
ز دیده خون شفق هر شبی براند چرخزبیم آنکه کند قهر تو شبیخونی
زبهر فربهی مسند تو ساخت قضازخون خصمت واز خاک تیره معجونی
اگر بسعی عصایی ز پارۀ سنگیروانه می شد آیی بصحن ها مونی
عجب مدار که از معجز سرانگشتتشود زسنگ نگینت گشاده جیحونی
بحکم جزم کنم دور چرخ را محجوراگر بوم ز جناب تو نیم مأذونی
ز دست بوس تو من کی طمع بریده کنم ؟که پای قدر تو برسد همی چو گردونی
چگونه من ز سخایت کنم امل کوتاهزنعمت تو بگردون رسیده هردونی
چو آفتاب خداوند کیمیاست کنونزسایۀ تو هرآنجا که بود وارونی
کسی که بر سر او سایۀ همای افتادز روی فالش گویند : کاینت میمونی
ز سایۀ تو بدیدم بچشم خویش که هستبه از هزار هما سایۀ همایونی
گمان می برم که هم ایدون فروشوند بخاککه هر یکی شده اند از زر تو قارونی
روا مدار که بازی همی کنند بزرچو سکّه سرزده یی و چو کوره مابونی
بچشم لطف نگر در عروس خاطر منغنوده در تتق مدح تو چو خاتونی
معانی سخنم در مضیق هر حرفیچنان که در شکم ماهیست ذوالنّونی
مرا از بخشش تو شکرهای بسیارستکزوست خطّ من از هر کمی و افزونی
ولیک وقت چنین است و حال میدانیکه من نه مدّخری دارمن و نه مخزونی
نه هیچ وجه درآمد نه راه بیرون شونه از مضیغ حوادث گذر به بیرونی
ملوک را چو ز انعام تست وجه معاشمن گدا ز که دارم امید ماعونی؟
بکش صداع گدایان چنانکه ناز ملوکو گرنه باز ز سر گیر وضع قانونی؟
چو در ترازوی مدحت بوزن آوردمهزار معنی مطبوع هر یک از گونی
توقّعست که بر سکّۀ عنایت توزبهر بنده بطبع آوردند موزونی