شمارهٔ ۳۲۵ - ایضاً له
ای که دایم بسر انگشت دهاشیر شیران بکفایت دوشی
وی که در وصف هنرمندی توعقل حیران شود از بی هوشی
وی که در وصف مروّت می جوداز کف ساقی همّت نوشی
وی که در شخص امل از سر لطفهر زمان کسوت دیگر پوشی
روزها شد که نکردی یادمچه بود موجب این فراموشی؟
گوشکی باز همی دار مراکز عزیزیم چو چشم و گوشی
سخت کوشیدم در خدمت تودر حقم سست چرا می کوشی؟
تا بدین حق نیم احمق دانیکه بود پاسخ من خاموشی
چوب داری و مرا می بایدچه کنم چون سخنم ننیوشی؟
نیست اومید که بخشی بصلتچشم دارم که بزر بفروشی