شمارهٔ ۳۱۹ - ایضا له
جهان لطف و کرم افتخار اهل قلمکه نیست فضل و هنر را به از تو غمخواری
نه هرگز از تو رسیده به مویی آژنگینه هرگز از تو رسیده به موری آزاری
کجا حکایت آزاد مردی تو رودبر آن زبنده و آزاد نیست انکاری
اگر چه جز تو بسی خواجگان قلم دارندولی تو دیگری و دیگران دگر آری
طمع بخامۀ بیمار تو همی دارمکه بی جگر بدهد آرزوی بیماری
بخدمت تو از آن نامدم که نیست هنوزمرا نه رنگ نشستی نه روی رفتاری
ولیک زحمتت آورده ام به دست کسانچگونه زحمت، دانی چنان که هر باری
بتو که صاحب دستاری التجا کردمکه تا وسیک جنسیّتی بود باری
مکن حوالت من بر در کله دارانکه خاک بر سر هر مدبری کله داری
ز باد سبلت و قند ز مدمّغند چنانکه پیش ایشان نرزد سری به دستاری
زمال قسمت این بقعۀ خراب که نیستبهیچ حالی مرغوب هیچ هشیاری
گرت میسر گردد بکن مسامحتیبنام خادم داعی به چند دیناری