گنج

شمارهٔ ۲۸۶ - ایضا له

بس کن ای سرد ناخوش احمقچند و تا چند حیلت و فن تو
پیش ازینم طمع چو می بودیبه عتابیّ و خزّ ادکن تو
می فتادم به خاک و می دادمبوسه بر پای تو چو دامن تو
چون مرا نیست هیچ بهره از آنبند و غل باد جامعه بر تن تو
ببریدم طمع بیکبارهرستم از بارنامه کردن تو
برنشینم ازین سپس همه جایچون زه پیرهن به گردن تو
هر چه می خواستم بخواهم گفتفار غم .... در .... زن تو