گنج

شمارهٔ ۲۶۷ - وله ایضا

امام عالم و قطب جهان جمال الّدینکه شد ز خاطر تو منفجر زهاب سخن
جهان معنی روشن شود چو بدرخشدز صبح صادق انفاست آفتاب سخن
خرد بلب گزد انگشت پیش خامۀ توهرانگهی که رود نکته یی ز باب سخن
ز آب تیرۀ کلکت که قلزمی دگرستهمی پدید شود گوهر خوشاب سخن
سر سخنها در چنبر خطت زانستکه هست خامۀ تو مالک الرّقب سخن
بپای در فندش عقل از سر مستیچو ساقی قلمت در دهد شراب سخن
خرد بچشم تعجّی به سوی او نگردچو کلک تو کند از مشک تر نقاب سخن
سخن بکنه معالی تو چو می نرسدبخیره خیر چرا می دهم عذاب سخن؟
سخن چگونه فرستم بنزد تو که کندعطارد از سر کلک تو اجتذاب سخن؟
ز صد یکی نپسندد برای مدحت توخرد که پیشۀ او هست انتخاب سخن
تری شعر من از غایت لطافت نیستکه بیشتر ز خوی خجلتست آب سخن
اسیر دهشت این حضرتست طبع رهینشان آن بتوان دید از اظطراب سخن
سخن به هیچ حساب ارچه در نمی آیدنه هر چه گفته شود باشد از حساب سخن
همی نیارم کآرم سخن بحضرت توولیک لطف تو میآورد مرا بسخن
عروس خاطر من مهر کرد بر تو حلالکه استماع تو خود بس بود ثواب سخن
جواب شعر، قبول از تو چشم می دارمصدا بود که فرستد سخن جواب خن
درازتر زین با تو مرا سخنها بوداگر نه بیم ملالت شدی حجاب سخن