شمارهٔ ۲۵۱ - وله ایضا
سرورا من بفّر دولت توخواجۀ چرخ را غلام کنم
دست اگر در زنم به فتراکتبر سر آسمان لگام کنم
سایه ات گر مرا دهد نیروتیغ خورشید در نیام کنم
همّتت گر کند مرا یاریزور بر چرخ نیل فام کنم
گر تو در سایة خودم گیریترک اقلیم صبح و شام کنم
چون که شادی و همّتت نوشماز شفق می ز مهر جام کنم
شکر انعام تو از آن بیشستکه به تقریر آن قیام کنم
نیک دانی که من نیم ز آنهاکه ز کس آرزوی خام کنم
یا به اومید سیم و زر هرگزخدمت هیچ خاص و عام کنم
یا ز بی برگی ار بخواهم مردبطمع بر کسی سلام کنم
ملک عالم اگر مرا باشدهمه در عرض ننگ و نام کنم
این بود عادتم که تا بتوانزندگانی باحترام کنم
لیک اگر بینم از کسی کرمیتا زیم بردرش مقام کنم
وان کزو بوی مردمی آیدخدمت او علی الدّوام کنم
کرمت را اشارتی کردمتا از او کار خود بکام کنم
گفتمش گر تو یار من باشیمن بر افلاک احتشام کنم
چند نوعم ز تو تقاضاهاستابتدا گویی از کدام کنم؟
ذکر مرسوم اوّل آغازمیا نخستین حدیث وام کنم
کرمت گفت:روتو فارغ باشهر دو امروز من تمام کنم