شمارهٔ ۲۳۵ - وله ایضا فی استدعاالّتبن
بدرگاه خواجه شدم دی سواربدان تا ز دیدار او برخوردم
ز بهر عمارت بدان پیشگاهیکی تودة خاک آمد برم
دو سه توبره کاه در پیش اوکه شایستی ار بودی آن بر سرم
به لفظی که دانند آنرا خرانهمی گفت در زیر لب استرم
چه بودی گر این خاک من بودمیمن آن بخت نیک از کجا آوردم
از این خاکم اندر دهان آمد آبسزد گر دگر خاک را نسپرم
از این پس تو بر خاک ره می نشینکه آن بهتر از لاشۀ لاغرم
که هم آب و هم کاه دارد ببرمن از دور باد هوا می خورم
برو خواجه را از زبانم بگویکه ای چشمۀ جود و کان کرم
مرا نیز از کاه پر کن شکمکه آخر نه از خاک ره کمترم
رسولم ز استر بنزدیک توادا کردم و دردسر می برم