شمارهٔ ۲۳۳ - ایضا له
بنا میزد دلی چون شیر دارمزبانی بر سخنها چیر دارم
تو پنداری به دقت جنگ و کوششدلی از زندگانی سیر دارم
ز زخم خنجر و زوبین و ناوکتنی بسته به صد کفشیر دارم
به نامردی ندارم هر چه دارمبه زخم بازو و شمشیر دارم
بپرهیزد ز زخم او اگر منزبان خویش پیش شیر دارم
سری کز آسمان بر می فرازمچرا از بهر دو نان زیر دارم؟
ندارم مردمی زین مردمان چشمکه گر این چشم دارم دیر دارم
ز دانش کیسه بر اقبال دوزندمن از وی مایة ادبیر دارم
ز چندین گفتههای نغز حاصلمرا گویی چه داری؟.... دارم