گنج

شمارهٔ ۲۱۸ - وله ایضا

بزرگوارا، خّط و عبارتت ماندبه شاهدی که به رخ بر کشد نقابی خوش
کسی که چاشنیی یافت از عبارت توبه ذوق او نبود در جهان شرابی خوش
دو دست گوهر بار و شکوه طلعت توچو نو بهاران باران و آفتابی خوش
چو خلق فایح تو بر ضمیر من گذردز طبع من مترشّح بود گلابی خوش
پریر، زهره همی گفت، زهره نیست مراز بیم حسبت تو بر زدن زبانی خوش
به بارگاه تو تا من حدیث خویش کنمشب دراز ببایست و ماهتابی خوش
به ملک و جاه تو آیا چه نقص ره یابد؟که گردد از تو دل ریش دردیابی خوش
عتابهای تو با بنده ناخوشیها کردوگرچه باشدم از تو همه عتابی خوش
نمی شود ز جگر خوردنم عتاب تو سیرمگر بدست نمی آیدش کبابی خوش
بدان طمع که رضای تو گرددم حاصلشدست بر دل تنگم همه عذابی خوش
هزار بار مرا عفو کرده یی و هنوزنگشت طبع تو با من به هیچ با بی خوش
مگر که مدّت ده سال هست یا افزونکه از شماتت اعدا نخوردم آبی خوش
به لفظ شیرین از تو سؤالکی کردمبدان طمع که کنم از تو اجتذابی خوش
گرفتم آنکه چهل سال آن نه من بودمکه شب نکردم از اندیشة تو خوابی خوش
گرفتم آنکه نه من بوده ام که ساخته امز مدحت تو و اسلاف تو کتابی خوش
چنان قصیده، چو من بنده، در چنان معرضبه چون تو خواجه فرستد، کم از جوابی خوش