گنج

شمارهٔ ۱۹۷ - وله ایضا

ای رتبت تو ورای مقداروی همّت تو ستاره آثار
مدح تو فزون ز کنه فکرتقدر تو برون ز حدّ گفتار
دست تو نگون چو بخت دشمنبخت تو چو چشم خصم بیدار
فرّاش قدر ز بهر قدرتنه خیمۀ چرخ کرده طیّار
قدر تو چو آتش آسمان سایقهر تو چو خاک آدمی خوار
در دست هنر ز خلق تو گلدر پای ستم ز کلک تو خار
چشم سر من تویی بتحقیقورنه ز چه یی چنین گهر بار؟
با لطف توام عتابکی هستموزون، نه به حدّ رنج و آزار
صد دینارم خطی نوشتیپیرارو، نبود از تو بسیار
من خام طمع خیال بستمکان را کرمت کند به ادرار
یک سال به هر دری دویدمنگرفت کسش بهیچ بر کار
بازش به قلم دوباره کردیزان هم نگشود نیم دینار
باز آوردم به خدمت اینکامسال چنان که پار و پیرار
گر دادنیست زر بفرمایور نیست دوپاره کن بیکبار
بر هیچکسم مکن حوالتهم خود به خودیّ خویش بگزار
اینجا سخنی دگر بماندستوان بر کرم تو نیست دشوار
هر چند که برمنست تقصیرمرسوم سه ساله یاد می دار