شمارهٔ ۱۹۵ - ایضا له
دوش با طبع خویشتن گفتمکه چه داری؟ بیار شعری تر
گفت من همچو سنگ خشک شدمدر من از نم نماند هیچ اثر
گر تو بسیار سر زنی بر سنگناری از من بدست عقد گهر
تربیتها که کرده یی تو مراهست انصاف در زمانه سمر
با چنین رونق قبول سخنبا چنین آبروی فضل و هنر
رو خموش و بگوشه یی بنشینپس ازین نام طبع و شعر مبر
گفتمش: خواجه شعر می خواهدگفت کین خوشتر ست و نیکوتر
به چه غمخوارگی که فرمودستخواجه ما را بدین دو سال اندر؟
نه جواب سلام و نه پرسشنه امیدی از وبه خیر و به شر
نه بتو التفات وقت حضورنه به غیبت تفقّدی در خور
نه قضای حقوق دیرینهنه بحرمت بجانب تو نظر
ناگهان از تو شعر می خواهدچه حدیثست، رو تو ژاژ مخور
خواجه را با تو این سخن خود نیستریشخندییت داده اند مگر
تو ز ساده دلی و نادانیکرده یی همچو کودکان باور
ورنه بر خیز و از عنایت اویک نشان درست باز آور