شمارهٔ ۱۹۳ - وله ایضا
زهی زرفعت تو خورده آسمان تشویرزهی ندیده ترا چشم روزگار نظیر
پناه اهل هنر ، زین دین ، یگانه عصرکه افتخار کنند مملکت به چون تو وزیر
کمینه پایۀ قدر تو آسمان بلندکمینه شعلۀ رای تو افتاب منیر
فسادر را نبود دست بر قواعد کوناگر به رأی تو باشد زمانه را تدبیر
شد از نیابت تحریر تو عطارد شادبه بندگان نرسد شادیی به از تحریر
گران رکایی حزم تو بازگرداندعنان جنبش خاصیّت از ره تاثیر
همیشه کلک تو از بهر آن کمر بستستکه تا معایش اهل هنر کند تقریر
کفایت تو چنان با کرم زیک خانه ستکه زر ببخشد و نام نیکو کند توفیر
ز هیبت تو برفتی به باد استخفافاگر نکردی حلم تو کوه را توقیر
تویی که وقت هنر در مقام تیغ و قلمچو آفتاب و عطارد مبارزی و دبیر
مخالفان ترا تیغهای همچون آببدست بر شود از باد هیبتت ز نجیر
ز خاک بوسی گویی که تیر آما جستز بس که بوسه دهد خاک درگهت را تیر
از آنکه کاغذ در عهد تودورویی کردهمیشه باشد چون دشمنت نشانۀ تیر
اسیر دام خطت زان شدست دانۀ دلکه هست خطّ تو چون زلف نیکوان دلگیر
از آن نگین که برو نام دشمنت نقش استگمان مبر که بود طمع موم نقش پذیر
چو صبح صادقم اندر هوایت و هر دمفروغ مهر تو بدرخشم ز طی ضمیر
زبان عذر ندارم از آن که بس خجلمز نوع نوع صداع و ز گونه گون تقصیر
عروس شعر مرا لطف تو چوو خطبت کردبگویمت که چه بودست موجب تأخیر
سبک برفتم و با عقل مشورت کردمکه اوست عاقلة خلق و مستشار و مشیر
چو دید بررخ ناشسته زلف شوریدهمپرس خود که چه فریاد کرد و بانگ و نفیر
که این چه لایق آن حضرتست؟شرمت نیستکه دیو را پر طاووس بر نهی به سریر
اگر چه بوددر این باب حق بدست خردز امتثال اشارت همم نبود گزیر
میان ببستم چون زلف و نفس لوّامهچو چشم خوبان می کرد هر دم تعییر
به خدمت تو فرستادمش کنون ترسانچنانکه نقد دغل پیش ناقدان بصیر
به نام و ننگش ترتیبکی بدادم همچنان که لایق من باشد از قلیل و کثیر
محفّه ش از قصب درّی قلم کردمتتق ز کلّة اکون و بسترش ز حریر
ز اشک و چهرة من غرقه در زرو گوهرز خلق و خامة من در میان مشک و عبیر
میان ببسته به لالائیش دو صد لولودهان گشاده بچاووشیش زبان صربر
ز خانه ها دوسه معروف همرهش کردمهمه جوان به حقیقت ولی به صورت پیر
بکردم این همه و عاقبت همی دانمکه از ثنای تو هم خورد بایدم تشویر
توقّعست ز مشّاطۀ کرم که کنونبه جلوه گاه قبولش نکو کند تصویر
اگر چه زشت و گرانست نازنین منستبه چشم مهر نگر سوی نازنین اسیر
بناز دار چگر گوشۀ ضمیر مراکه من به خون دلش پروریده ام نه به شیر
حلال زادگی و اصل پاک و گوهر بیننگه مکن به سیه چردگیّ و شکل حقیر
نه چشم کابین دارد ز کس نه گوش نثاربه رایگانش از بهر بندگی بپذیر
وگرنباشد بر ذوق خاطر اشرفتو از بزرگی خود در گذار و خرده مگیر
بساط جاه عریض تو باد چرخ بسیطز ذیل عمر طویل تو دست دهر قصیر