شمارهٔ ۱۷۷ - ایضاً له
ای بزرگی که خدمت تو کندهرکه پیوند جان و تن خواهد
گر جلال تو کسوتی پوشدمهر را گوی پیرهن خواهد
ور ضمیر تو شمعی افزودماه رخشنده را لگن خواهد
شاخ خلق ترا بجنباندباد چون طیرۀ چمن خواهد
زیور از لطف تو اوام کندغنچه چون زیب انجمن خواهد
عذر انعامهات را اومیدبکدامین لب و دهن خواهد
آنچنان راستی که عدل تراستبدعا شاخ نارون خواهد
عاریت از قد بد اندیشتزلف سنبل همی شکن خواهد
یزک خشمت اوفتد در پیشهرکجا مرگ تاختن خواهد
رقم خصمیت کشد بر ویهرکرا چرخ ممتحن خواهد
از لقایت چمن بدریوزهآب روی گل و سمن خواهد
بوی خلقت شنبد با صبااز خدا مرگ نسترن خواهد
هر دمی خلق تو بطیرۀ مشکخون نافه بریختن خواهد
قلمت روی سیاهی عالماز پی لؤلؤ عدن خواهد
گر کند رأی نظم خاطر تواز فلک خوشۀ پرن خواهد
نیک شرمنده ام که لطف تو چوناز من بی زبان سخن خواهد
چه طریقست تا بدست آرمپای مردی که عذر من خواهد؟
عذر این سردی و گران جانیمگر اروند خویشتن خواهد