گنج

شمارهٔ ۱۷۱ - وله ایضا

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: انبود۱۷ بیت
بهاء الدّین که تا دور جهان بودنپندارم که چون تو یک جوان بود
سخن کاندر دهانش صد زبانستهمیشه در ثنایت یک زبان بود
بدان خلق و لطافت کز تو دیدمدعاگوی تو از جان می توان بود
فضولی دی سوالی کرد از منکه سر خیل فضولان جهان بود
که آن صندوقچه کز لطف صنعتتماشا گاه اهل اصفهان بود
خرد زو می گزید انگشت حیرتز بس کش خرده کاری بیکران بود
ز نقش دلربایش جان مانیخجل می گشت و الحق جای آن بود
نگاریده به سیم آن شعر چون زربرو یا رب که تا چون دلستان بود
بنزد خواجه یی گفتند بردیکه دستش طیرۀ دریا و کان بود
چه فرموده اندر آن معرض چه دادت؟بهایش بستدی یا رایگان بود؟
از آن سیمی که بروی خرج کردیبه آخر سود دیدی یا زیان بود؟
وفا شد هیچ و حاصل گشت آخرتوقّعها کز آنت در گمان بود؟
جواب او ندانستم چه گویمکه بندی استوارم بر دهان بود
بگفتم این قدر آخر که آریچنان کم آرزو آمد چنان بود
مرا چیزی نفرمودند امّابهایی نیک دانم در میان بود
کرم فرمای و حل کن مشکل مندر این کار لطفت هم ضمان بود
چه من لایق نمی دانم که گویمبنزد خواجه بردیم و همان بود