گنج

شمارهٔ ۱۵۰ - ایضا له

ای که خورشید بی رضای تو سراز گریبان صبح بر نکند
جز بعون بنان تو دریادامن ابر پر گهر نکند
کوه دستی که زیر سنگ ز تستبا وقار تو در کمر نکند
خادم ارچه ز اعتماد کرمکه گهی لفظ پاکتر نکند
دست راد ترا ز گستاخیبحر خواند وزان حذر نکند
پیش لطفت ادب نگهداردسخن طوطی و شکر نکند
گر تو او را غلام خود خوانیبا همه خواجه سر بسر نکند
نظر همّت تو بس عالیستزان بکارش درون نظر نکند
نیک دانی که خادم داعیخدمت تو ز بهر زر نکند
لیک معذور نیست نزد خردکه ز حال خودت خبر نکند
گرچه از غایت غوایت جهلکرد کاری که هیچ خبر نکند
سفری کرد ناگهان و کسیارتکاب چنین خطر نکند
روزگارش همی کند تادیبتا چنین کارها دگر نکند
تا در این شهر آمدست رهیجز ثنایت همی ز بر نکند
رفت ماهی و هیچکس سوی اوالتفاتی بخیر و شر نکند
وجه ترتیب قوت خود هر شبجز ز خونابۀ جگر نکند
خانه یی دارد آنچنان که دروهیچ دیوانه یی مقر نکند
زین سیه چاه گونۀ دلگیرکافتاب از برش گذر نکند
خاکش از مدبری بدان رتبتکش صبا نیز پی سپر نکند
من نشسته به انتظار که وایاگرم خواجه بهره ور نکند
گاه گویم فراموشم کردستگاه گویم که نی ، مگر نکند
گاه خود را همی دهم عشوهکو عطاهای مختصر نکند
حرص می گویدم کند لابدعقل می گویدم وگر نکند
روز و شب خاطرم در این سوداستکه دمی از خودش بدر نکند
تو خود از کارمن چنان فارغکین سخن در تو هیچ اثر نکند
غم اهل هنر تو خورکاینجاکس همی یاد از هنر نکند
بحر جود ترا چه عذر بود؟که لبی خشک گشته تر نکند
لایق او بساز ترتیبیکو قناعت به ماحضر نکند
یا بفرمای توشۀ راهشآنچنان کش از آن گذر نکند
یاش سوگند ده که تا پس از اینبر بدیهه چنین سفر نکند