شمارهٔ ۱۴۵ - کتب الی امیر عزّالدّین علی شیر ابن بابویه
ای آنکه خاک پای ترا روشنان چرخدایم بمیل شعشعه چون توتیا برند
آنجا که جفت ساز سرخامه ات بودلحنی بود تمام که نام نوا برند
افهام را بساحل ادراک راه نیستدربحر شعرت ارچه بسی آشنا برند
ارباب دل چو غنچه بنزدیک نظم توپیراهن آورند وز حالت قبا برند
روحانیون چو بینند ابکار فکر توته ته زنند در وی و نام خدا برند
آنجا که خوان همّتت آراست روزگاراین هفت طاس گردون کاسه کجا برند؟
دریا که قطره ییست ز دریای طبع تونزدیک فیض طبع تو نامش چرا برند؟
آن کلک را که دست تو سردستیش گرفتآگه نیی که خلق همی زو چها برند
دانی چه می برند ازو؟ من بگویمتهردم هزار گوهر افزون بها برند
تو قوّت سخن ده و گر ماه و آفتاببروی برند غیرت، بگذار تا برند
سوداست شعر نزد تو آوردن آنچنانکقانون سوی مسیح زماخولیا برند
هندوی نیم سوخته خاطرت بودهر نظم کان زخاطر اصحابنا برند
دانم که کس ندید جز از جزو شعر منکز اصفهان بهمدان جزو خطا برند
روزی که از برای غذای روان و عقلاز خوان خاطر تو زهرگون ابا برند
ز انواع سردی و ترشی هرچه بایدشفرمای تاز مطبخ سودای ما برند
نزدیک مثل تو سخن آور چو من خموشچون آورم سخن ؟ که خود این از شما برند
تیزست خاطر تو و ترسم چو بیندشحالی ز روی خشم بگوید که وا برند
دانم بسی زنخ زند و گویداینت ریشچون جزو شعر من و بر طبعت فرا برند