شمارهٔ ۱۳۷ - و له ایضاً
ای که جزیاد مخلوق تو نخوردلاله چون جام پر شراب کند
ابر سرمایۀ گهرباریاز سر کلکت اکتساب کند
آتش خاطرت چو شعله زندزهرۀ روزگار آب کند
چون سخن رانم از کله داریتنرگس از شرم قصد خواب کند
جز خداوند خواجه ننویسدگر عطارد ترا خطاب کند
آفتاب از حیای تو هردمزابر برروی خود نقاب کند
هرکه از خدمت تو دوری جستهم فراق توش عذاب کند
نه ز تقصیر باشد از خادمکمترک عزم این جناب کند
حاش لله که خاطر اشرفبا من از بهر آن عتاب کند
آفتابی تو و درین موسمپشت هرکس برآفتاب کگند