گنج

شمارهٔ ۴۲

نفس باد صبا می جنبدغیرت مشک خطا می جنبد
سر و گویی سر حالت درادمی زند دست وز جا می جنبد
لالۀسوخته دل پنداریکه هم از عالم ما می جنبد
شاخ از رقص نمی آسایدکز سر برگ و نوا می جنبد
شوری اندر چمن افکند صباخود ندانم ز کجا می جنبد
آب را سلسله می جنباندباد دیوانه چو فا می جنبد
مهد طفلان چمن پنداریبر انگشت هوا می جنبد
شاخ دندان شکوفه که هنوزدی برآورد چرا می جنبد
دهنی دارد پر آتش و آبگویی از خوف ورجا می جنبد
برگ در پیش همی تازد تیزقطره نرمک ز هوا می جنبد
شاخ را هر نفسی باد صبامی زند بر سر تا می جنبد
زند خوان همچو مغان بر سر شاخچون کند زمزمه ها می جنبد
باد نوروز چنان می جنبدکه بصد حیله فرا می جنبد
عالم مرده صفت بار دگرز اثر صنع خدا می جنبد
رگ باران حرکت می گیردنفس باد صبا می جنبد
همچو پیریست شکوفه بر شاخکه بیاری عصا می جنبد