شمارهٔ ۲۵
از تو جز درد دل و خون جگر حاصل نیستچه کنم جان؟ چو جزین هیچ دگر حاصل نیست
بر نبندد ز میان تو کمر طرفی، از آنکدر میان خود بجز از طرف کمر حاصل نیست
ذوق باشد دهنم را که کند یاد لبتورچه ذوق شکر از نام شکر حاصل نیست
گفتی اندر مه و خورشید نگاهی می کنگر ز رخسار منت حظّ نظر حاصل نیست
گرچه این هر دو دوجسمیست بغایت روشنآن غرض کز تو بود از مه و خور حاصل نیست
دل ز زلف تو طلب کردم و بر خود پیچیدگو:مکن شرم، بگو نیست اگر حاصل نیست
بجز از درد سر ار با تو بسی خواهم گفتهیچ مقصود من ای جان پدر حاصل نیست
گفتمت بوسی از آن لعل وز من جانی نقداین توقّف ز چه رویست؟ مگر حاصل نیست؟
بر گرفتم طمع از تو که مرا هیچ طمعبی زر از تو نشود حاصل وزر حاصل نیست