شمارهٔ ۱۵۲
منم امروز و یکی مطرب و جایی خالیشیشهای پُر ز می و صحن سرایی خالی
خانهای خرد، ولیکن چو نگارستانیخوش و از زحمت هر خانهخدایی خالی
نرد و شطرنج به دست آید و در شیوهٔ خویشراستی نیست هم از برگ و نوایی خالی
خیز جانا و بیا تا سهبهسه بنشینیمکه نباشند حریفان ز بلایی خالی
بوفا بر تو که تنها بخرامی زیراکنبود روی رقیبان ز جفایی خالی
با تو در خلوت خواهم که کنم عشرت از آنکبرملا، عیش نباشد ز ریایی خالی
مطرب، انصاف درین مجلس هم زحمت ماستلیک هم خوش نبود از دف و نایی خالی
تا کنم بر رخ تو همچو صراحی ز شرابمغز و اندیشه ز هر رنج و عنایی خالی
به ادب میکنمت خدمت از آن سان که بودحرکاتم همه از چون و چرایی خالی
دست مال سر زلف ار نکنم گه گاهینبود از خدمت مالیدن پایی خالی
لیک اگر از سر مستی دهمت بوسه مرنجفعل مستان نبود خود ز خطایی خالی
ور ببر در کشمت مست هم از جا بِمَرُوبهر این کار به کار آید جایی خالی