شمارهٔ ۹۷ - وله ایضاً یمدحه
زهی چون خرد در جهان ناگزیرحریم جنابت سپهر اثیر
ملک خسرو شرق، شاه کیانکه در زیر گردون نداری نظیر
فلک را سر کلک تو راز دارظفر را زبان سنانت سمیر
مظفّر بر اعدای دین خدایکه شرعت مشیرست و عقلت وزیر
جهان معانی محمّد توایچو خنجر مبارز چو خامه دبیر
چو بنیاد عدل تو دستت قویچو دریای جود تو فضلت غزیر
به پیش گشاد تو خارا کلیمبنزد سخای تو دریا حقیر
رساند دمادم بمغز امیددم خلق تو بوی مشک و عبیر
در ایّام عدل تو آهو برهز پستان شیران شود سیر شیر
بود ضرب تیغت بر ایقاع اوچو کلکت زند ارغنونی صریر
چو دست تو یازد به تیغ و قلمزهازه برآید ز بهرام و تیر
چو گوهر ز پولاد جوشن کنینه چون غنچه بندی دل اندر حریر
اگر بازمانه درشتی کنیشب و روز برهم بدوزی بتیر
ببرّی به خنجر، گه آزمونسپیدی ز شیر و سیاهی ز قیر
چو خصمت برآرد ز دل باد سردعیان گرددت دوزخ و زمهریر
چو گیسوی جانان، دل عاشقانکمندت کند گرد نان را اسیر
دلش پاره پاره شود چون انارکرا تیغ تو بگذرد بر ضمیر
سزد پای تخت تو بر شیر چرخاگر جای شیرست پای سریر
سنان تو بر چهرۀ بدسگالمعصفر برآرد ز برگ زریر
چو پند خردمند در سینه هاسنان تو از روشنی جایگیر
چو لفظ حکیمان بگاه گشادخدنگ تو از راستی دلپذیر
چو تفسیده گردد تنور مصافز خون عدو خاک گردد خمیر
چو باشند بی زحمت گفت و گویمیان دو لشکر خدنگان سفیر
بگرد اندرون چشمۀ آفتابچو اندر حوادث ضمیر منیر
اجل را سوی جان تاریک خصمبه نور سنان تو باشد مسیر
بپیچد تن نیزه بر خویشتنچنان رودگانی بوقت زحیر
ز پیراهن آهنین جوی خونچو آتش که بدرخشد از آبگیر
ز خون، جوشن پردلان همچنانکه گلنار پاشد کسی بر حصیر
ندارد زمان و نگردد زمینز پرخاش و ز نعره دار و گیر
چو از موج خون گل شود خاک راهعصا سازد از رمح تو چرخ پیر
چنان بر زره بگذرد رمح توکه ماری که او سر نهد در غدیر
ز تیغت گریزان عدو در عدماجل در پی او دوان خیر خیر
سلب گرچه ده تو کند چون پیازشود کوفته زیر گرزت چو سیر
ظفر میدود واله از چپّ و راستکه جان افکند در پناه امیر
زهی کار دانش ز فضلت بلندزهی چشم معنی ز کلکت قریر
تو آن پادشاهی که بگزیده ایصریر قلم را بر آواز زیر
ز جود تو محفوظ نزدیک و دورز عدل تو شاکر صغیر و کبیر
دعاگوی از گردش روزگارروانش اسیرست و قالب کسیر
دلی دارد و یک جهان درد دللبی دارد و صدهزاران زفیر
نه سامان نطق و نه برگ سکوتنه پروای صبر و نه روی نفیر
ز بیداد گردون نامهربانبدرگاه لطف تو شد مستجیر
همه اهل معنی عیال تواندمرا همچو ایشان فرا خود پذیر
درین حضرت ار کرد گستاخی ایرگی کن و خرده بروی مگیر
سخن چون فرستم بنزدیک شاهکه نقدم نبهره ست و ناقد بصیر
گزر تا نباشد جهان را ز مهرز مهرت مبادا جهان را گزیر
دلت شادمان باد و عمرت درازز ملک تو دست حوادث قصیر
بهرحال ایزد ترا یار بادفنعم الوکیل و نعم النّصیر