گنج

شمارهٔ ۹۵ - و قال ایضا یمدحه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انشکر۴۴ بیت
ای پر شکر ز ذکر عطایت، دهان شکرمی نازد از سخایت طبعت روان شکر
جودتو تازه کرد درسومش وگرنه بودمنسوخ آیت کرم و داستان شکر
از خوان بخشش تو شکم سیر میکنندآنها که می زنند دم اندر جهان شکر
تا می رود بجوی دوات تو آب ملکسر سبز شد ز برگ کرم بوستان شکر
فریادرس عطای تو بدورنه بیش ازینمی رفت بر فلک ز شکایت، فغان شکر
هر ذرّ ه یی ز خاک جناب تو منزلیستکانجا بود قرارگه کاروان شکر
در دور دولت تو کرم گفت با هنربس کن شکایت اکنون کآمد زمان شکر
معمور چون نگردد ازین سان که میخوردمعمار بخشش تو غم خاندان شکر
الّا ز خوان جود تو بر سفرۀ وجودنشکست هیچ نان دگر میهمان شکر
بزّاز و صیرفی ز تو شد ورنه سالهاستکز قفل بخل کز قفل بخل بود معطّل دکان شکر
وان پیرگشته را که نبود آب بر جگرآروغ میزند همی اکنون ز خوان شکر
دانی چه نام دارد کلکت بلوترا؟اندر زبان اهل سخن ناودان شکر
جز در هوای مدح تو اندر دیار نظممرغ سخن نمی پرد از آشیان شکر
چندین شگفت نیست زجودت که میکندآن بخششی که هست بدان امتحان شکر
لطف و عنایت تو عجبتر که برگرفتاز گردن ضعیفان بار گران شکر
میخواستم که شکر تو گویم بصد زبانآکنده شد ز نعمت تو خود دهان شکر
پای سخن بصفّۀ مدحت نمی رسدزیرا که نیستش گذر از اآستان شکر
ای صاحبی که گر بحقیقت نظر کنندپر مغز نعمت تو بود استخوان شکر
انعام تست راتبۀ ساکنان صبراندیشۀ تو مشعلۀ شب روان شکر
لطف مکارم تو نه اندازۀ منستبیش است کنه بخشش تو از گمان شکر
معروف گشتم از تو چو بد عهدی جهانمذکور خلق اگر چه نبودم بسان شکر
در گنج بیتهای من اکنون بفّر توجای دگر نماند ز بس ایرمان شکر
تو در عطا فزودی و من بنده در دعاالّا دعای خیر چه باشد نشان شکر
چندین هزار بیت مرا در مدایحستجز جود تو نکرد مرا در ضمان شکر
چون می دهی مرا تو عطاهای به گزینجز به گزین چه آرمت از اخریان شکر
تشریف تو که زیب ملوک جهان بودحقّش کجا گزارد وسع و توان شکر
هم خلعت تو کرد مرا خواجۀ بزرگهم موکب تو داد بدستم عنان شکر
این باد پای لایق من خاک پای نیستزیرا که می نگنجد در زیر ران شکر
اسبی که چون براق بیک تک معاینهبرد از زمین صبرم بر آسمان شکر
گر بر نهم بهم قصب و اطلس تراتنگ آید از فراخی آن جامه داران شکر
زان برندوختم که سزاوار آن مرانه سوزن ثنا بدو نه ریسمان شکر
من نیز هم ببافم خاص از برای توروزی که پود مدح برآرم بتان شکر
زین جامۀ غریب که هرگز چنان نبافتبر کارگاه هیچ سخنور بنان شکر
طرزی زن و که کهنه نگردد بروزگارنقش خیال مدح و طرازش بیان شکر
تا تو هزار سال بداری و آنگهشبخشی به مخلصان خود و ناقلان شکر
هر چند آگهم که بزخم زبان منبر بام جود تو نرسد نردبان شکر
گر شکر را ردیف ثنایت نکردمیاز من بصد زبان گله کردی زبان شکر
وین هم زغایت کرم تست اینکه ماپی بر نداشتیم هنوز از مکان شکر
بر بام مدح تو بامید زیادتیبستیم ریسمان طمع در میان شکر
ناداده شرح نعمتت از صد یکی هنوزخاموش شد ز عجز سخن ترجمان شکر
زین پس زبان ما و دعای سحرگهیاکنون که قاصرست بکلّی زبان شکر
تیر دعام بر هدف استجابتستزیرا که تا بگوش کشیدم کمان شکر
ایمن نشین که دزد حوادث طمع بریداز بیم آنکه نعره زند پاسبان شکر
پاینده باد تا که در اقلیم مردمیگشت از تو زنده صورت معنی بجان شکر