گنج

شمارهٔ ۹۳ - وله ایضآ یمدحه

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: سر۴۲ بیت
آمدست از غم عشق تو مرا آن بر سرکه کسی را نگذشتست از آن سان بر سر
بر سر شمع چه آید همی از آتش و آب؟آمد از چشم و دلم دوش دو چندان بر سر
در سر آمد چو قلم بخت نگونم ز خطتتا فلک خود چه نبشتست مرا زان بر سر
گنج را بر یر اگر رسم بود اژدرهاگنج حسنیّ و ترا زلف چو ثعبان بر سر
چاه جویی ز سر زلف کژت راست کنممگر ارم دل از آن چاه ز نخدان بر سر
پای بفشارم در عشقت و ننمایم پشتشمع وار ار بودم آتش سوزان بر سر
گاه بر پای تو چون گوی نهم سر بر خاکگه ز دست تو نهم خاک چو چوگان بر سر
بندۀ فرمانم، هر حکم که خواهی می کنحکم تو هست روان بر دل و فرمان بر سر
عاقبت همچو من از دست تو آید در پایور نشانی بسی آن زلف پریشان بر سر
قیمتی درّی کین درّ سرشک من شدکآمد از زرّ دو رخسار من آسان بر سر
نرگس آورد دهان از زرو دندان از سیمیعنی از بهر تو دارم زر و دندان بر سر
گر بزر دست دهد وصل لب شیرینتزر چو شمع از بن دندان دهم و جان بر سر
مور خط بر شکرت ساکن و پس من چو مگسمیزنم در هوسش دست ز افغان بر سر
دلربایان جهانند رخ و چشم و لبتو آمد آن زلف پریشانت از ایشان بر سر
تاب خورشید جمال تو بسوزد دل و جانسایۀ صدر جهان گر نبودشان بر سر
رکن دین صاعد مسعود که سوی در اومیرود چون قلم این بر شده ایوان بر سر
ساعد دست شریعت که بپایست مدامترک بهرامش چون هندو کیوان بر سر
هر که چون نقطه نه در دایرۀ خدمت اوستزود باید که کشندش خط بطلان بر سر
دامن چرخ پر از زر شد و چونین زیبدهر که را باشد آن دست در افشانبر سر
سر بریده قلمش زنده تر آید زیراکه چو شمعست ورا چشمۀ حیوان بر سر
مثل او نیست در آفاق به آواز بلندمی کنم فاش من این معنی و برهان بر سر
ای ز معنی شده جای تو چو معنی در دلوی ز عقل آمده چون عقل ز انان بر سر
آبروی فلک این بس که ز قرص خور و ماهبسوی خوان تو چون سفره کشد نان بر سر
عالم از سایۀ جاه تو بدان پایه رسیدکه همی لرزدش این چشمۀ رخشان بر سر
برنخیزد ز سر زر عدویت چون آتشتاش نکشند بصد حیله و دستان بر سر
کف بحر آرد بر سر خس و خاشاک و تراستبحر کفّی که ورا لؤلؤ و مرجان بر سر
خاطر تیز تو کان سخت کمانی عجبستآمد از تیر فلک است چو پیکان بر سر
خانۀ خصم تو چون شمع مشمّع زیبدتا کش از دیده همی ریزد باران بر سر
همچو تاریخ بماند عدوت در پایانهر کجا کاید نام تو چو عنوان بر سر
گوهر از جود تو با خاک برابر شد و کردهمچو گنج از کف تو خاک همه کان بر سر
گر نه در خدمت صدر تو بدی ننهادیپای چون دایره این گنبد گردان بر سر
بر سر آمد ز تهی دستی خصمت چه عجبزانکه چون گشت تهی، آید پنگان بر سر
گر نشیند بمثل خصم تو بر زرّین تختاز تو چون سکّه خورد زخم فراوان بر سر
تیغ قهر تو چو قؤاره ز تن بر داردسر بدخواه گراید ز گریبان ب سر
پایۀ منصب تو لایق دشمن نبودهیچ دیوی ننهد تاج سلیمان بر سر
تو گشاده دلی آسیب بدان کی رسدت؟زخم هرگز نخورد پشتۀ خندان بر سر
چشم زخمی اگر افتاد چه شد، وقت زدنبتک را نیز رسد زخم چو سندان برسر
از پی پوزش این جرم فلک گرد درتهمچو پرگار همی گردد حیران برسر
ملک بی رابطۀ رای تو دانی چونستچون عصا کش نبود موسی عمران بر سر
بر سر شمع بقایت گذر باد مبادمال را خود گذرد بیشی و نقصان بر سر
زانک باریک چو مویست معانیّ رهیآمد از شعر همه اهل خراسان بر سر
چون گل تازه خطاهاش بر انگشت مگیرمجمر آساش فرو گستر دامان بر سر