گنج

شمارهٔ ۸۶ - سوگند نامه

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۲۰۶ بیت
امید لذّت عیش از مدار چرخ مدارکه در دیار کرم نیست زآدمی دیّار
مباش غرّه بدین خنده‌های صبح که هستگشادگیّ رخ آفتاب خنجر بار
به مجلسی که درو دور هفت کاسه بودخراب گردد بنیان مردم هشیار
به گِرد خوان فلک دست آرزو کم یازکه گرده ییست بر این خوان و اند لقمه شمار
مبند تنگ بر اسب زمانه زین هوسکه از فراخ روی تنگت آورد مضمار
اگرچه رام نماند مرو برش گستاخوگرچه خوش رو باشد عنان بدو مسپار
که تا نه بس به تَک پای در سر آوردتچنانکه از تو نماند نشان به هیچ دیار
کسی که پایۀ او در جفا بلندترستفزون‌ترست به رتبت مقامش از اغیار
زحل ببین که چو سرمایهٔ نحوست داشتگرفت جای بر از شش کواکب سیّار
ببین کبودی این کیسۀ سپهر که اوبه یک درست چنین تیز میکند بازار
هم از محکّ شب تیره گرددت روشندرست مغربیش را چگونگی عیار
تو می زنی نفس و خود شمار آن نکنیکه هست هر نفست اژدهای عمر اوبار
ببین که از عدم آباد تا به شهر وجودچه ره زنند ترا در مکامن اطوار
اگر نه بدرقۀ لطف کردگار بودچگونه قافلهٔ هستی اوفتد به کنار
به چشم عبرت قارورۀ سپهر ببینکه گشت محرور از تفّ سینۀ احرار
شود ز خون شفق تشت ماه هر شب پرکه هم سپهر بر ابنای دهر گرید زار
رسیل زهرۀ نی زن شود ز آتش مهرقلم زنی چو عطارد به هر مهی یکبار
مراست از ستم چرخ دون که در دورشعزیز مصر مروّت چو خاک ره شد خوار
هزار قطرهٔ خونین به جای دل در بردرو کشیده ز غم پوستی به سان انار
چه جای غم که چنان شد که اهل دانش راچو شادیی بود، آن روز غم برند به کار
سپهر بر تو چو مهر آورد بترس که اوبدست مهر زند تیغهای عمر شکار
اگر نه لطف خداوند بر زند آبیز تاب آتش قهرش کرا بود زنهار!
روان صورت معنی ابوالعلا صاعدکه هست دولت او داعی صغار و کبار
ترا شه چین کمالش سپهر بی سر و پاینواله خوار نوالش جهان بی بن و بار
دل صبا نفسی نیست خالی از خفقاناز آن سبب که شد از رشک لطف او بیمار
زهی ز معدلتت رمح سر شغب ، بستهبشکل سنجق در سر، چو خواجگان دستار
ز نام تست دهانش به مهر ازین سبب استکه صامتست ز زنهار خواستن دینار
ثبات مرکز داری ز حلم و پیمودیبه گام عدل محیط زمانه چون پرگار
چو نقطه صدر نشینی از آن همی گرددبه گرد مسند تو چرخ دایره کردار
همای رایت قدر تو نسر طایر رانهاد نور سعا دت به زُقّه در منقار
حسود جاه ترا جلوه‌گاه دار آمدچو کرد چهره ز خون جگر به نقش و نگار
هر آن سخن که قضا گفت با قدر در حالز کوه حزم تو آمد صدای آن گفتار
به طرف بام وجود آمد آستین پر درسپهر تا که کند روز مقدم تو نثار
ز دست راد تو آموخت کلک درپاشیهمین اثر کند آری همیشه حسن جوار
مقاومت نتواند با تو گر به مثلتو فرد باشی و اعدای تو هزار هزار
ستاره گرچه فراوان بوند پشت دهندچو مهر یک تنه روی آورد سوی پیکار
مهابت تو اگر بانگ بر زمانه زندقطار هفتۀ ایّام بگسلند مهار
جهان پناها! داد من از فلک بستانکه نیست بر تو ازین جنس کارها دشوار
ز نقره خنگ فلک نیست عاجز آن همّتکه کرد زردۀ خورشید زیر ران رهوار
حسود بر طبق عرضم آن عراضه نهادکه شاخ خاطرم آن جنس میوه نارد بار
بدان خدای که بنمود زیر نُه رقعهسه مهره را به مُشَشدر ز نقش هفت و چهار
به صانعی که چو ایجاد آفرینش کردنبود قدرت او پای‌بند دست افزار
ز کاینات یکی در عدم درنگ نکردچو شد نوشته ز دیوان امر او احضار
محصّل خرد ار برفراز بام دماغهزار سال کند درس صنع او تکرار
ز عجز منقطع آید چو در مقام سوالز سّر حکمت رمزی کنندش استفسار
ز سیل خیز حوادث خلل پذیر نگشتچو شد اساس فلک را عنایتش معمار
لطیفۀ کرم اوست آنکه نرگس رابه سعی ابر بهار آتشی جهد ز خیار
کمال قدرت او دان که ناف آهو راز چند قطرهٔ خون کرد جُؤنهٔ عطّار
بدان طبیب شفا ده که بهر حاجت خلقسپرد حقّهٔ تریاک را به مهره مار
چو بر بیاض حدق نقطۀ سیاهه نهادسوادیان بصر را روانه شد انظار
چو راست کرد به حکمت عیار نقد وجودبه اعتدال طبیعت سپرد آن معیار
به حفظ او که ز ذرّات کون خالی نیستطلایهٔ کرمش بالعشی والابکار
به صنع او که کند زیر گردش گردونهمیشه جندرهٔ جامه‌های لیل و نهار
به قهر او که سپهر بلند را بر دوشز زرد رقعۀ خورشید و ماه دوخت غیار
جوی ز خرمن هستی حَرث و نسل نمانددر آن دیار که انگیخت خشم او اعصار
به عفو او که جهانی کبایر از سر ذوقفرو برد که شکسته نگرددش ناهار
به عدل او که فرستاد نظم عالم رابه راستی و درستی ترازوی دینار
به حقّ قابض ارواح و باسط ارزاقبه خالق ظلمات و به فالق انوار
به نقش‌بندی فطرت که در مضیق رحمبر آب نطفه کند نقش جانور دیدار
دهد به خامهٔ سر تیز خار، قدرت اوعشور نرگس و گل بر صحایف گلزار
بسوزنی که بدان دوخت کسوت اجسادبه رشته‌ای که از آن بافت حلّهٔ زنگار
به کاف کن که از او زاد گوهر هستیبه فرّ نطق کزو یافت آدمی مقدار
به سِتر عصمت دوشیزگان غیب که عقلندیده چهرهٔ‌شان از دریچهٔ پندار
به تنگ باری اسرار پردهٔ ملکوتکه در سرادق ایشان ملک نیابد بار
به روز حشر که اندر سراچهٔ عظمتمیان خلق کند حکم واحد قهّار
بدان صواعق هیبت که بگسلد ز نهیبعلاقه‌های نفوس از جهان اهل و تبار
به نفخ صور که گردون کند ز صدمت اوسپید مهرۀ خورشید را سیاه شعار
به شیر قهر که سازد به نیم سر پنجهز هفت بختی سر در هوا کشیده شکار
به هول بازپسین منزل از طریق اجلکه منقطع شود آنجا قوافل اعمار
به طوطی قفص وحی، جبرئیل امینبه نور باصرهٔ عقل، احمد مختار
به چشم و ابروی مازاغ و قاب قوسینشبه لطف آیت کبری به کشف آن اسرار
به پردلی که چو مور و ملخ سپاهی راسه روز داد به یک تار عنکبوت حصار
به نور شیبت بوبکر و مصحف عثمانبه درّهٔ عمر و تیغ حیدر کرّار
به هر دو مردمک چشم خانهٔ عصمتبه اهل صفّه و جمع مهاجر و انصار
به جان پاک شهیدان که قلب لشکرشانز حمزه بود و جناحش ز جعفر طیّار
به حقّ کعبه که اسلام راست دارالملکبه شکل حلقه که در دست عصمتست سوار
به آب زمزم و سنگ سیه که گشت سپیدبه هر دو از وسخ و زر جامهٔ اخیار
به ظهر کعبه و روی صفا و ضلع حطیمبه بطن مکّه و ناف زمین و معدهٔ غار
به لطف روح پیاده رو فلک پیمایکه کرده‌اندش بر چارپای جسم سوار
به صد قالب و سلطان دل که خیل حواسگماشته‌ست بر اطراف بهر گیر و بدار
به بسط و قبض وی آن ساکن حدیقهٔ چشمهمی ز نور نظر راند، از سرشک ادرار
به دیده‌بانی چشم و خبرپژوهی گوشبه حاجبیّ دو ابرو و منهیی گفتار
به سروری دماغ و ریاست اعضابه آب روی زبان و وجاهت رخسار
به آفتاب که از زخم خنجر تیزشبه خون لعل فرو رفت تا کمر کهسار
به روزگار که از ازدحام اضدادشقران آتش و آبست در دل احجار
به چنبر فلک و پیسه ریسمان زمانکه پشتوارۀ هستی بر او گرفت قرار
به سرفرازی چرخ و فروتنی زمینبه پایداری قطب و سبک سریّ مدار
به آفتاب جهانگرد و ظلّ گوشه نشینبه چرخ نادره‌زای و جهان مردشکار
به هفت زاویه و چار ضلع و شش جدولبه تیغ مهر و عمود صباح و قوس نهار
به چار فصل زمان و به پنج باب حواسبه هفت مهرهٔ زرّین و حقّهٔ دوّار
به آبروی حیات و به خاکپای جهانبه بادپایی اعمار و جنبش ادوار
به نور چشمهٔ طبّاخ و ماه سفره فکنبه شام قرص‌ربای و به چرخ خوانسالار
به نوک تیر شهاب و خم کمان هلالبه کوکب سپر چرخ و جوشن شب تار
به چترداری شام و سپرکشی سحربه صبح نیزه‌زن و آفتاب تیغ‌گذار
به شام طرّه طراز و هلال ابرو زنبه مهر زیور بخش و به ماه چهره نگار
به آفتاب درم دزد و اختر نان کوربه روزگار دو روی و جهان سفله نجار
به روزِ نامه که در جیب صبح پنهانستبه جامه خانه که شب را بدوست استظهار
به خیط شمس که بوده‌ست آبکش پیوستبه تیغ صبح که بوده‌ست سیمکش هموار
به آفتاب مکابر که دَرشَود همه جایبه روزگار معاند که او کشد همه یار
به باد مهتر فرّاش و آبدار سحاببه تشت‌داری بدر و به مهر مشعله‌دار
به شام کوکب‌کوب و هلال نعل‌آرایبه صبح صیقلی و آسمان آینه‌دار
به جود صبح که هست او به نان دهی مشهوربه بخل شام که آمد سیاه کاسه چو قار
به خشک مغزی خاک و به آبِ تر دامنبه سردی دم باد و به پشت‌گرمی نار
به زود خیزی صبح و به شب روی قمربه روزبانی خورشید و چرخ مردم خوار
به تابخانه که در وی نشسته‌اند انجمبه بار نامه که در سر گرفته‌اند اشجار
به بحرِ بلعجب‌آیین و کوهِ راه‌نشینبه برق آتشبار و به ابر آب‌افشار
به چشم آب که آشفته گردد از خاشاکبه تیغ کوه که از نم برآورد زنگار
به جَستن رگِ باران ز زیر نشتر برقببه انگ و نالهٔ تندر ز احتقان بخار
به ابر صاحب ادرار و ریگ مستسقیبه تفّ سینۀ نار و کف دهان بحار
به صبح خط بدمیده، به شام ریش‌آوربه ماه وسمه کشیده، به روز ساده عذار
به حلّه‌باف ربیع و خزانِ جامه ستانبه خار سوز زمستان و نخلبند بهار
به بیسراک شباهنگ و لوک ترکی روزکه زیر سبزۀ گردون همی کنند اسفار
به روز عید و شب قدر حرمت رمضانبه اجتهاد بزرگان، به طاعت ابرار
به رقّت دل قندیل و سوز سینهٔ اوبه آب دیدهٔ شمع و تن ضعیف نزار
به ناوک سحری از کمانِ پشت دو تاکه باشد از سپر هفت آسمانش گذار
به آه سینهٔ دلخستگان ز سوز جگربه آب دیدهٔ بیچارگان ز جان فگار
به اجتماع نفوس و تعارف ارواحبه ازدواج عقول و نتایج افکار
به رهبری خرد در مسالک شبهاتبه پیروی طمع در مناحج اوطار
بهچشم‌بندی خواب و خیالِ لعبت‌بازبه وهم شعبده‌باز و به عقل شیرین کار
به پردلی قناعت، به دور بینی حرصبه خوشدلیّ تمنّی، به همدمی یسار
به اصطناع مروّت، به احتشام کرمبه نور عین تواضع، به حلم قاف وقار
به ذهن خرده شناس و به فکر دور اندیشبعقل راست نهاد و خیال کژ رفتار
به خشم آهن روی و به صبر سنگین دلبه حلم آتش خوار و به شرم کم آزار
به عدل مصلحت اندیش و ظلم شهر آشوببه امن عافیت اندوز و فتنهٔ عیّار
به حرص بوی‌شناس و به شرم رنگ‌آمیزبه یاس گوشه نشین و بصبر غصّه گسار
به سازگاری عقل و ستیزه رویی طبعبه حلم خصم فریب و به لطف کارگزار
به فسحت دل اومید و تنگ چشمی بخلبه خودنمایی فخر و فکندگّی عوار
به شهریاری عقل و به بختیاری بختبه کامکاری مال و به دوستاری یار
به عشق کیسه گشای و امیدِ خامْ طمعبه هجر دشمن روی و به وصل خوش دیدار
به شادیی که ز باد هوا کند پر و بالبه اندهی که ز جِرم زمین کند بن و بار
به فضل پای برهنه، به علم جیب تهیبه غفلت متّنعم، به جهل دولت یار
به نقطهٔ دل لاله، به خطّ سبز چمنبه مسطر قد سرو و جداول انهار
به زاد سرو که در پاک دامنی بررستنه همچو نرگس رعنا میان خواب و خمار
به طبله‌ی که از آن بوی می‌کشد سوسنبه حقّه‌ای که از آن رنگ می‌برد گلنار
به استقامت سرو و تمایل شمشادبه لطف خندهٔ گلبرگ و هول شوکت خار
به لحن نغمهٔ بلبل، به وجد و حالت سروبه سوز نالهٔ قمری ّ به رقّت اسحار
به کلک مصری کز آب تیره باکش نیستبه تیغ هندی کز آتشش نیاید عار
بدان یتیم که پرورده شد به تلخ و به شوردر اندرون صدف بر کنار دریا بار
بدان ضعیف که در بند چون به تنگ آیدروان شیرین بر دیگران کند ایثار
به حاضران وجود و به غایبان عدمز اوج کاهکشان تا به کاه در دیوار
به کوه قاف که چاکر صفت کمر بسته‌ستببندگیّ وقار تو ای بلند آثار
به حشمت تو که بی ابتداست همچو ازلبه نعمت تو که بی انتهاست همچو شمار
به عفو تو که عقوبت کند کم از اندکبه بذل تو که فزون است جودش از بسیار
به کلک تو که عروسان بکر خاطر رابه بند گیسو دربافت گوهر شهوار
به هیبت تو چون خنجریست در کف مرگبه دشمن تو که پیرایه‌ایست بر تن دار
به مسند تو که تا او نشست بر بالشبخفت فتنه و برخاست دولت بیدار
به خاتم تو که دریاش تا کمرگاهستبه خامه‌ات که به سر می‌رود به هندو بار
به بارگاه نو کز فرط کبریا ننشستز کاروان حوادث بر آستانش غبار
به سطوت تو که یک شیب تازیانۀ اوبرآورد ز سر توسنِ زمانه دمار
به لطف تو که اگر قهرمان دهر شوددر فنا را یکباره برزند مسمار
که یک زمان بجز از بندگیّ خدمت تونبوده‌است مر این بنده را شعار و دثار
چو خرگه ار کمر خدمت تو بسته نیَمچو خیمه‌ام که میان بسته‌ام به دَه زنّار
زهی تراجع احوال من، بنامیزد!همین توقّع دارم ز عالم غدّار
منم عطارد تحت الشّعاع خاطر توهمیشه محترق و راجع از غم و تیمار
از آنک مدح تو بر دل نبشته‌ام دایمبه خود فروشده باشم ز فکر چون طومار
به نام و ننگی گفتم که روز بگذارمرها نمی‌کند این روزگار ناهموار
کجا روم، چه کنم، از که یاوری خواهم؟چو حق شناس تویی کم بود پذیرفتار
مرا به جان تو صدرا که زهر شربت مرگشد از شماتت اعدا، چو آب نوش گوار
هزار به ز من و کم ز هر شربت مرگمرا بپرور و آنگه، هزار و یک انگار
امید عفو گناهی نکرده می‌دارمتو نیز اگر بتوان کرد همّتی بگمار
وقار حلم تو کان پایمرد هر گنهیستچه باشد ار بکند بهر ما یکی پیکار
ز جرم عذر فزونتر ولی به طالع منبرون ز سلک قبولست مهرۀ اعذار
مرا به کام دل دشمنان مکن تکلیفکه از تکلّف این بار عاجزم نهمار
مده بسیلی هر سفله گردن هنرمکه اینچنین نگزارند حقّ خدمتکار
تبارک الله بس طرفه طالعی دارمکه قسم من همه خار آمده‌ست از گلزار
پریر چون بشنیدم ز دشمن آن بهتانکه شخص من ز غم آسیمه گشت و سینه فگار
به نزد آن بت مه روی کس فرستادمکه ای نگار نکو عهد و ای مه دلدار
مرا چنین و چنین حالتی فتاد امروزبرون خرام و بیا تا شویم باده گسار
پیام داد مرا کای فلان و ای بهمانچو دیگری به دلم کرده‌ای مرا بگذار
چو این سخن بشنیدم ز فرط دلتنگیشدم به نزدش و گفتم که ای مه غدّار
به وادیی که درو گرد کرده شد شلغمبه عرصه‌ای که درو بال برکشیده خیار
بحسن طلعت میمون شیخ بوزینهبه لطف ساق سمن‌گون خواجه بوتیمار
بدان زمان که درآید ز خواب مفلس مستخمار کرده و جامه به خانهٔ خمار
به اجتهاد خر لنگ در میان خلاببه اعتقاد سگ زرد در خر مردار
بحقّ اشتر گردن فراز و گاو حمولبه حرمت سگ خوش خوی و روبه طرّار
بدان قطار کلنگان که در شب تاریکهمی روند به بوی گزر سوی برخوار
به لطف صنعت آن دم که ترک سیمین بربدان سرین سمن کون فرو کشد شلوار
به هول و هیبت آن دم که... بی رحمتبدرّد از سر شنگی ... چون گلنار
به خام طبعی و شوخّی بادهٔ بی آببه پخته کاری یخنی و خوردی خوش خوار
به دیگ چرب زبان آن زمان که زد قلقلبه جام خشک دهان آن زمان که شد بیکار
به دلگرانی ناره، به احتمال قپانبه راستی عمود و درستی طیّار
به تار قندز شب پوش مردم بدویبه بند و ریشۀ دستار مردم بلغار
به خانه خانهٔ رقعه، به مهره مهرهٔ نردبه دانه دانهٔ خصل و به گونه گونه قمار
به طاق گلشن...، به حوض و برکهٔ نافبه جویبار میان ران و ناودان زهار
به سرخ رویی شنگرف و لب کبودی نیلبه زرد فامی زرنیخ و دل سیاهی قار
به علم خضخضه کز یُمن وی نیالوده‌ستکلاه گوشهٔ ... م به منّت اغیار
به دلسیاهی تعلیق و مدبریّ فقیهبه بیوفایی درس و به محنت تکرار
بدان ظریف که بیرون برد به چالاکیجواب نکتهٔ: لا عقل لک، بانت حمار
که تا به ... تو دسترس توانم یافتحرام دارم بر خویش صحبت و گفتار
سخن دراز شد اکنون حقیقتی بشنوکه راست خانه ترست از زبانۀ طیّار
به جدّ این همه سوگند و هزل او، صدراوگرنه هستم از انعام شاملت بیزار
که می ندانم سوگند نامه را سببیکه بوده است به تحقیق موجب آزار
ولی چو نیست درین روزگار ممدوحیکه مادحی را دارد به شرط خود تیمار
چو جنس آدمیان را ز خورد نیست گزیرز تنگ دستی سوگند میخورم ناچار
بزرگوارا! بی خردگی بود که کنمبه حضرت تو تحدّی به شیوهٔ اشعار
وگرنه دعوی آن کردمی که چون من نبستبه شاعری و نکردی خرد برین انکار
منم سلالۀ صلب خدایگان سخنعجب نباشد اگر می‌کنم هنر اظهار
دریغ طبع مرا گر مربّیی بودیزبان ناطقه دادی به بندگیش اقرار
مراست از ندب فضل هفده خصل و هنوزمیان نوزده و بیست می‌کنم رفتار
سزد که سبحه طرازان گنبد اعلیبدین قصیدۀ غرّا کنند استغفار
از آن گروه که سوگندنامه‌ها گفتنداگر کسی به ازین گفت، گو به پیش من آر
چو لایقست بدین گفته این دعاگو راتویی محکّ و دگر ناقدان اولوالابصار
سزای بنده ز دستار و کفش بیرون نیستتو در کنار رهی نه سزای این گفتار
اگر بدست، ز من گردن و ز دربان کفشوگر نکوست، زبنده سر و ز تو دستار
همیشه تا چو به میزان رود درست سپهربه صحن باغ زرافشان بود ز دست چنار
به شاد کامی و دولت بمان فراوان سالز عمر و ملک و جوانی و جاه برخوردار