گنج

شمارهٔ ۷ - و قال ایضآ یمدح الصّدر المعظّم فخر الدّین

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه: اب۵۴ بیت
روز عیدست بده جام شرابوقت کارست ، چه داری؟ دریاب
مغزم از بانگ دهل کوفته شدمرهمش نالۀ چنگست و رباب
مدّتی شد که دهان بربستمهمچو غنچه زشراب و زکباب
وقت آنست که همچون نرگسبر نداریم سر از مستی و خواب
بار دیگر بزه اندوز شویمکه نمی آید ما را ز ثواب
رفت آن دور که دوران فلکهرزه می داشت دلم را بعذاب
این زمان گر بچخد با دل منبدو ساغر دهمش باز جواب
زین سپس دست من و ساغر میپس ازین کام من و باده ناب
هر کجا شربتی از می بینمبر سرش خیمه زنم همچو حباب
بیک امشب همه اسباب جهانعکس مطلق شده است از هر باب
آنکه دی آب نمی خورد نهانآشکارا خورد امروز شراب
و آنکه دی معتکف مسجد بوددر خرابات فتادست خراب
آبگینه که پیاله ست امروزدوش قندیل بد اندر محراب
سرده بزم شرابست امروزآنکه دی بود امام اصحاب
گیرو دار قدحست ای ساقیهان و هان! موسم شادی دریاب
آن نشاطی گهر گلگون راکه فتادست ز تیری درتاب
خیزو در عرصۀ میدان آرشتا بگردد که چنین است صواب
پرده از دختر رز برداریدکه نمی زیبدش این سترو حجاب
می که در روزه ز تو فایت شدبقضا باز خور اکنون بشتاب
در ده آن جام می گلناریکش بود رنگ گل و بوی گلاب
خاک در چشم غم انداز چو بادز آتشی ساخته از آب نقاب
عقل با این همه نا حفظی عیشدر دهان آرد ازین آتش آب
بادۀ همچو زر سرخ کزوبگریزد غم دل چون سیماب
دست در هم زده کف بر سر اوهمچو مرجان زبر لعل مذاب
از پیاله شده رخشنده چنانکآفتابی ز میان مهتاب
طرب انگیز و لطیف و روشنچون رخ صاحب فرخنده جناب
صاحب عالم عادل که ببردسخنش آب همه درّ خوشاب
آنکه تا دولت بیدار بدستمثل او خواجه ندیدست بخواب
نزد اوج شرفش چرخ نژندپیش فیض کرمش نیل سراب
آنکه با هیبت او نخراشدنای حلقه بره را چنگ ذیاب
ای شده مدحت تو ورد زبانوی شده منّت تو طوق رقاب
مایۀ حلم تو در جان رقیبسرعت عزم تو در عهد شباب
چشمۀ آب کرم را اومیددیده از چاه دولت تو زهاب
صاحب ار زنده شود بر در توباشد او نیز یکی از اصحاب
زیر دست تو کرم همچو عنانپای بوس تو فلک همچو رکاب
پرتو رای تو دیدست از آنپشت بر مهر کند اصطرلاب
همّت عالی تو دریاییستکه ندیدست سپهرش پایاب
تیر چرخ ار نبود مادح توچرخ از خود کند او را پرتاب
سرخ رویست حسودت زیراکبر رخ از خون جگر کرد خضاب
زحل آن روز شود مقبل نامکش کنی هندوک خویش خطاب
هر که چون پسته زبان بر تو گشادسرخ روی آید همچون عنّاب
هر کجا سیم دهی وقت عطاباشدش بر سر انگشت حساب
تویی آنکس که بهنگام سخابودت در سر انگشت سحاب
احتشام تو و لله الحمدنیست محتاج بحصر القاب
فخر دین ابن نظام الدّین بسبیش ازین شرط نباشد اطناب
چه زند پهلو با دست تو بحرمی نترسد که سخایت بعتاب
ناگهان خاک از او برگیردوانگهی ناید ازو آب بآب
چون بدریای ثنای تو رسدکشتی و هم فتد در غرقاب
سپری هم نشود مدحت توور بسازند دو صد باره کتاب
تا که اسباب جهان ساخته استدر جهان ساخته بادت اسباب
خیمۀ دولت و اقبال ترادر مسامیر ابد بسته طناب
رای تو در همه اندیشه مصیبخصم تو در همه احوال مصاب
عید فرخنده بشادی گذراندر جهان هر چه مرادست بیاب
لبت اندر لب جام گلگوندستت اندر کمر زلف بتاب