گنج

شمارهٔ ۵۴ - وله یمدح الملک السّعیدسعدبن زنگی رحمة الله

تا دلم در خَم آن زلفِ پریشان باشدچه عجب کار من ار بی‌سر و سامان باشد
قدر آن زلفِ پریشانِ تو من دانم و بسوین کسی داند کو نیز ز ریشان باشد
لعلِ تو چون سر دندان کند از خنده سپیدگوهرش حلقه‌به‌گوش از بنِ دندان باشد
جز که برخوان نکوییِ تو در روی زمینمن ندیدم شکرستان که نمکدان باشد
عاشقیّ من بی‌دل عجب‌ست، ار نه تو رابا چنان زلف و رخی دلبری آسان باشد
سبزهٔ خطّ تو چون تازه و تر برناید؟تا که آبشخورش از چاه زنخدان باشد
زلف تو نامهٔ خوبی چو مسلسل بنوشتزیبد ار بر سرش از خطّ تو عنوان باشد
با تو ما را چه عجب گر سخن اندر جان‌ستتا بود در لب شیرین تو در جان باشد
گر بخندم تو مپندار که خوش‌دل شده امغنچه را خنده همه از دل ویران باشد
دل شکسته‌ست هر آن پسته که لب بگشادستسرگرفته‌ست هر آن شمع که خندان باشد
چشم خون‌ریز مرا گر نکنی عیب، سزدتا تو را غمزهٔ خون‌ریز بر آن سان باشد
اشکِ یاقوتیِ عاشق را طعنه نزندهر که او را لب چون لعل بدخشان باشد
نه همه کس را چوگان ز سر زلف بودکس بود نیز کش از قامت چوگان باشد
مشکل آن‌ست که ما را رخ و قدّت هوس‌ستورنه خود سرو و گل اندر همه بستان باشد
عاشقان را ز گل و سرو چه حاصل جز آنکیادگاری ز رخ و قامتِ جانان باشد
تا کی ای دل، زِ برای لبِ شیرین‌پسراندل مجروحِ تو در سینه به زندان باشد
برو و خاک سم اسب اتابک به کف آرکه تو را آن بدلِ چشمهٔ حیوان باشد
خسروِ روی زمین، شاه‌مظفّر که به رزمگذر نیزهٔ او بر دل سندان باشد
سعدِ بِن زنگیِ شاهی که فرودِ حق اوستسعد اکبر اگرش نائب دربان باشد
چشم خورشید اگر چند دقایق‌بین‌ستهم ز ادراک کمالاتش حیران باشد
تا مگر در دل و چشم عدوَش جای کندغنچهٔ گل همه بر صورت پیکان باشد
دست خنجر چو کند زاستی حرب برونتا به دامن زرهِ خصم گریبان باشد
ای خداوندی کز فضلهٔ جود کف توستهر چه در بحر پدید آید و در کان باشد
زیر دستی‌ست تو را خنجر هند و کوراجاودان بر سر اعداء تو فرمان باشد
گر چو رُمْحِ تو بزد دشمن تو سر به فلکاستخوان‌هاش هم از بیم تو لرزان باشد
گرزت انصاف گرانی همی از حدّ ببرددائم اعداء تو را کوفتگی زان باشد
زان که در بحر کف توست شناور پیوستخنجر تو تر و لرزنده و عریان باشد
حجّت قاطع بازوی تو شمشیر بس استدر جهان‌گیری اگر کار به برهان باشد
مهره سائی‌ست سر گرز تو کو را پیوستز برِ گردن اعداء تو دکّان باشد
گندنایی‌ست حسام تو وخصم ار چه دهدجان به یک دسته از آن نیز گران‌جان باشد
دست بردوش فلک قدر تو دی می آمداین چه لطفست فلک نیز از آنان باشد
سبزۀ تیغ توچون خوان فنا آرایدجگردشمن توسوختۀ خوان باشد
عاریت خواهدازدشمن توکاسۀ سرچون اجل راسرشمشیرتومهمان باشد
ازتوملک یدوزحاسد دولت رقبه استهرکجادعوی باتیغ سرافشان باشد
اندرآن روزکه ازگرد وغاچشمۀ روزهمچوجان ملک اندرتن شیطان باشد
نیزه سرتیزشود،تیغ بلرزد برخودتیردرتاب فتد،کوس درافغان باشد
شیهۀ ابرش تو درخم گردون پیچدمجری ناوک تودیدۀ کیوان باشد
خنجر شاه چوخورشیدکه برسمت آیدسپرخصم چومه درشب نقصان باشد
روز بازار فنا گرم شود و ندر ویتیغ دلّال بود،نرخ سرارزان باشد
سنگ حلم تواگرنایدش اندردندانخاک رادرحرکت سبحۀ گردان باشد
شادباش ای شه پردل که نداردپایتدشمن ارخودبمثل رستم دستان باشد
خنجرتیز زبانت چو درآید بسخنکلماتش همه برصفحۀ ابدان باشد
اندرآن لحظه زبیم تو چو کرم پیلهکفن خصم گژاکندش وخفتان باشد
زهرۀ ابرزبیم کف توآب شدستگه گهی چون بچکد،قطرۀ باران باشد
خاک برداشتی ازکان وتهی شدکف بحروانگهی جود ترا خود چه غم آن باشد
نیست پایان سخای توودرزیرفلکهمه چیزی را جز عمر توپایان باشد
جمع مالست غرض این دگرانرا ازملکتویی آن شه که زملکت غرض احسان باشد
هردرم دارکه او را نبود همّت وجوداوخداوند درم نیست،نگهبان باشد
مردمی ومردمی ودانش واحسان وکرموانچ ازین معنی آیین بزرگان باشد
در نهاد تو بحمدالله ازینها هریکبیش ازآنست که در حیّز امکان باشد
فرض عین است تراطاعت وخدمتکاریوین بود معتقد هرکه مسلمان باشد
هرکه درخدمت درگاه تو تفصیرکندای بسا روز که ازکرده پشیمان باشد
وارث تخت سلیمان چوتوشاهی زیبدکآصفی ازجهتش حاکم دیوان باشد
هست پیدا که زدستورگرانمایۀ توزآنچه درپردۀ غیبست چه پنهان باشد
عنده علم بباید صفت آصف راآصفی چون کند آن خواجه که نادان باشد؟
بنده راشاها عمریست که تا این سوداستکه درآن حضرت یک روزثنا خوان باشد
هم شوم روزی برخاک جنابت چاکردردحرمانش اگرقابل درمان باشد
چون همه خلق دعاگوی توشدپس چه زیانکه ترا مادحی ازخاک سپاهان باشد؟
لابدش مور چو سیمرغ بباید پروردهرکه در پادشهی تلو سلیمان باشد
تا چوخورشیدفلک مایدۀ نوردهددورونزدیک جهانش همه یکسان باشد
سایه ات بادا پاینده ودرعالم کیستآنکه پاینده تر از سایۀ یزدان باشد؟