گنج

شمارهٔ ۵۱ - و قال ایضاً

خواجه از کبر آن پلنگ آمدکه همی با وجود بستیزد
راتق وفاتقش یکی موشستکز پلیدیش سگ بپرهیزد
هر کران این بقصد زخمی زدحالی آن دگر برو میزد
هر کجا موش گشت جفت پلنگابله آنکس بود که نگریزد