گنج

شمارهٔ ۲ - و له یمدح المولی رکن الدین مسعود حین انصرافه من خوارزم و یذکر ماجری

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)قافیه: ا۱۶۸ بیت
منم اینکه گشتست ناگه مرادل و دامن از چنگ محنت رها
منم اینکه از گردش روزگارشدست آرزوی جانم وفا
منم اینکه در ظلمت جور و ظلمچو یونس شدم مستجاب الدّعا
منم باز در پیش صدر جهانزبان برگشاده به شکر و ثنا
همی بینم اینو بچشم و هنوزنمی گردد از خویش باور مرا
ابطحاء مکّة هدا الّذیاراه عیاناً و هذا انا
زهی جیب تو مطلع صبح عدلزهی آستینت غلاف سخا
ز مهرت طرازیده چهره صباحز قهرت بشولیده گیسو مسا
چو رای تو تدبیر کلّی کندبود آفتاب و خط استوا
نگوید ضمیر تو الّا صوابنبندد خیال تو نقش خطا
کف آب در کلبن آتش زندکجا گشت قهر تو فرمان روا
کجا لطف تو مهربانی نمودکند دانه را تربیت آسیا
ببازار قدرت چه باشد فلکیکی اطلس کهنۀ کم بها
ز آزاد مردی تو چون سوسنیکه هم خوش زبانی و هم خوش لقا
به دندان گوهر بخاید صدفز شرم لبانت لب خویش را
مظفّر ضمیر تو بر معضلاتچو بر خیل ظلمت سپاه ضیا
اگر بحر و کان خوانمت گاه جودچنان دان که گفتم ترا ناسزا
در ایّام عدل تو از راستیکمان نیز سرباز زد زانحنا
نهادست خوان کرم همّتتبآفاق در داده بانگ صلا
دعای تو کر کوه کر بشنودجز آمین نگوید زبان صدا
کسی کو ز خاک درت سرمه کردنیاید به چشم اندرش توتیا
خرد سرّ غیبی کند فهم ازوچو گوید سر کلک تو لو تری
بگستاخی آنگه که گه گه فلکدهد بوسه سّم سمند ترا
خیالی کژ از صورت ماه نوهمی گردد اندر دلش دایما
که اندر ترفّع هلاکش کندبنعل سم اسب تو اقتدا
زهی نعت حلمت ززین الحصیزهی وصف بأست شدید القوی
یکی داستانست ما را درازبری از دروغ و جدا ز افترا
از آنها که در غیبت خواجه رفتدرین شهر خاصه بر اصحابنا
چه از پادشاه و چه از زیر دستچه از پیشکار و چه از پیشوا
اگر سمع عالی نگردد ملولمفصّل بگویم همه ز ابتدا
نخستین بتاراج بردند دستز غارت شدند اغبیا اغنیا
بخواندند جاسوا خلال الدیّارمحابا نبد هیچ بر اولیا
نهان خانه ها بی دیانت شدندبه نااهل کردند امانت ادا
حدیثش ز ده دسته سنجاب بودکرا مایه بد دستهٔ گندنا
کشیدند زرها و کردند پسز زرّ کشیده کلاه و قبا
چو راز دل عاشق از اشک شددفائن هویدا ز ستر خفا
فزلزلت الارض زلرالهاواخرجت الارض اثقالها
چو از غارت رخت فارغ شدندببردند خانه باعیانها
همه قابل نقل و تحویل گشتسرای و دکان ها و خان و بنا
بسا خاندانهای پیر قدیمکه بودش عصای ستون متّکا
که از اوج چرخش بیک دستبردفکندند ناگه بتحت الثّری
چنان شد پراکنده از هم که نیزنکردند با هم دو خشت التقا
چو دندان پر از رخنه دیوار لیکخلالی نکرده بدو در رها
شده خیره چون ناکسی بر طباعخلل بر خللها فنا بر فنا
اذّا دکّت الارض منشور خاکبر ایوانها نقش نطوی السمّا
لب بام کرده زمین بوس درستونها ز ضجرت برفته زجا
قواعد زخانه نشینی ملولبیک ره شده در جوار جلا
ز خامی شده خشتها خر سواربیفتاده از قالب انزوا
به تنگ آمده آجر اندر نهفتتفرّج گزیده به صحن فضا
وطن کرده بدرود خاک دمنبپشت خران رفته با روستا
مساکن چو سکّان شده منزعجکه چونین همی کرد وقت اقتضا
ز سودای سیم و زر اندوختنشده مغز قومی پر از کیمیا
دگرباره آن ضربهای عنیفوزان قسمت زرّ بی منتها
تهی دست چون سر و در تخته بنددرم دار چون سکّه خورده قفا
چو دوک این یکی ریسمان در گلوچو چرخ آن یکی کنده بر دست و پا
یکی برکشیده رک از تن چو چنگیکی کعب سوراخ کرده چو نا
یکی کرده پیرایه از زن برونیکی کرده پیراهن از تن جدا
یکی چوب بر سر که بفروش هینیکی در شکنجه که بشتاب ها
کشیدند از چشم نرگس برونزری رسته کان بد بمهر خدا
بیفسرد در ناخن غنچه خونکه بود از شکنجه تنش در عنا
زن پارسا چون گل پارسیبرون اوفتاده ز پرده سرا
به مجمع ز بهر دو سه خرده زرشخوده رخان و دریده وطا
همی کرد دندان کنان زیر چوبشکوفه ز خود سیم خود را جدا
سر آزاد از آن قوم سوسن برستبه زخم زبان و به طال البقا
توانگر که بد ساخته چون ربابهمه ساز و اسباب عیش از غنا
همش در جهان نام و آوازه بودهمش دستگاهی به ساز و نوا
هم او را خزینه همش پرده دارهمش کاسه بود و همش گردنا
گه او را مغمّز وشاق چگلگهی ترجمانش نگار خطا
خرش را ز ابریشم افسار و تنگسرش را کنار بتان تکیه جا
نخستش کشیدند در چار میخبدادند پس گوشمالش سزا
ببستند دست و زدندش به چوبکه هان! تا چه داری بیاور هلا
خروشید بسیار و سودی نداشتبجز نقد موزون که می کرد ادا
کنون خانه و دست و کاسه تهیفرا داشته پنجه همچون گدا
ضعیفی که چون سوزن تنگ عیشز دامن درازی بد اندر عنا
هم اسباب رزقش گره بر گرههم ابواب دخل وی از تنگنا
تن آهنین کرده چون ریسمانز سعی و تکاپوی بی انتها
بدان تا دو سه خرقه آرد بهمبه سر می دویدی در اطرافها
گرفتند زارش به گیسو کشانبسفتند گوشش به دست جفا
کشیدندش از جامه بیرون چنانکه بروی نماندند یکرشته تا
وزان شیون خانه ها سوز نوکه بد خانه پرداز تر از وبا
مساجد شده خنق پارگینمنابر شده هیزم شوربا
کجا اهل قبله به وی مژههمی خاک رفتندش از بوریا
کنون بینی آنرا بروز سپیدملا از نجاست چو کنج خلا
سگ مرده افتاده در موضعیکه بد جای پیشانی اولیا
بصفّ خران گشته آراستهمساجد که بد خانۀ اتقیا
چو اوتاد در سجده افتاد سقفچو ابدال گشته ستونها دوتا
امامان چو قندیل آویختهچو سجّاد افکنده محرابها
مناره همی زد کله بر زمینکه باخاک کردند یکسان مرا
بتعجیل گهواره را مادرانبرون برده از خانه با صد بکا
شده همنشین سگ کوی خویشعروسان پاکیزه با کدخدا
یکی زار و گریان که ، واخان و مان!یکی نوحه گر ، کآه !رسواییا!
بسا روی پوشیده کو نامدیزخانه برون روز سور و عزا
کنون از سر عجز و بیچارگیگرفتست بیگانه را آشنا
ز بی خانگی خفته در مسجدیزن پیر با دختر پارسا
وزان نازنینان که آواره انددر اطراف گیتی بسا و بسا
بیاروی و خندق نگه کن ببینکه چون باشگونه ست این ماجرا
ز خندق تنم زنده در زیر خاکز بار و سر مردگان بر هوا
نه بر طفل رحمت نه از پیر شرمنه آزرم خلق و نه روی و ریا
نه کس را پژوهش که این را چه جرمنه کس را دلیری که گوید : چرا؟
تعصّب گری نیست، انصاف کومسلمانی و پس بدینها رضا؟
تعصّب چه باشد ؟ که این رسم و راهندارند ابخازیان هم روا
چنین رسم و آیین و پس لاف آنکه هستیم اما امّت مصطفی؟
چه تأویل براین چنینها نهندقیامت نخواهد بدن گوییا
بلایی که ما را ز هجرت رسیدبگویم که موجب چه بود اوّلا
هرآنکس که کفران نعمت کندبحرمان ازو می شود مبتلا
بسی سالها بود کآسوده بودسپاهان باقبال و جاه شما
نه از باد گل را پراکندگینه بر سایه از تیغ مهر اعتدا
نه بی خطبۀ بلبلان در چمنشدی محرم غنچه باد صبا
نه شمشیر کردی ز روی ادببرهنه تن خویشتن بر ملا
ز کوتاه دستی در آن روزگارنبد جاذبه در تن کهربا
درو دعوی روز روشن نشدمگر کز دو صبحش بد اوّل گوا
نه با حاکمان نسبت قصد و میلنه بر قاضیان و صمت ارتشا
قلم گرچه بیمار بود و ضعیفهمی از مزوّر نمود احتما
هرآنکس که تلبیس کردی چوشامچو صبحش به تشهیر بودی جزا
زر ارچه دو روییست در طبع اوبکتمان شهادت نکردی ادا
بسان ترازو شدی سنگساربزر هرکه مایل شدی از هوا
ندانست کسی قدر این موهبتبنشناخت کس کنه این اعتنا
چو شاکر نبودیم از آن لاجرماسیر امیری شدیم از قضا
خرابی کن و خام چون طبع میجگر سوز و زر بر چو نرد دغا
همه کندن و کشتن و سوختننه ترس از خدا و نه از کس حیا
بجرم یزیدی زر این مباحبوزر مخالف دم آن هبا
مدارس چو رسم کرم مندرسمکارم سیه رو چو دست قضا
درخت هنر همچو شاخ گوزنفرمانده بی برگ و نشو و نما
گرانمایه را کار در انحطاطفرو مایه را پایه در ارتقا
همه ملک موقوف و موقوف ملکهمه ده کیا آن و ده بی کیا
چو روز قیامت گریزان شدهپدر از پسر ، اقربا ز اقربا
نه کس را گناهی بجز زندگینه کس را پناهی بجز اختفا
همه خسته و مرهم از دست دورهمه غرق و بیگانه از آشنا
نه برگ خموشی نه یارای گفتنه پایان خوف و نه بوی رجا
چو یارای مسعود صاعد نبودچه گفتیم؟ بوالقاسم بوالعلا
زکفران نعمت مثل زد خدایبقرآن در ، از حال شهر سبا
یکی شهر بود آن بر آراستهخوش و ایمن ، از مال و نعمت ملا
دو بستان زیباش از چپ و راستپر از گونه گون ساز و برگ نوا
زهاب وی از کوثر و سلسبیلمریضش نسیم و درستش هوا
زلالش رحیق و نبانش شکرنهال وی از سدرة المنتهی
گل و سوسن او ز اخلاق نغزبرو میوۀ او زبرّو عطا
لقب یافته بلدة طیّبهو ربّ غفور اندرو مقتدا
چو اعراض کردند از شکر حقیکی جانور کرد ایزد فرا
که ناگه بدندان خبث و فسادبسیل العرم دادشان بر فنا
دو بستانشان شد دو بستان بدلپر از حنظل تلخ و خار گیا
درختش همه خار چشم و جگرنباتش همه تخم جور و جفا
نه در چشمه آب و نه در ابر نمنه بر شاخها گل ، نه گل را روا
نه در زیر سایه ، نه از بر ثمرنه بوی وفا و نه رنگ صفا
ز نام سپاهان قیاس ار کنیمسبا خود بود نیمۀ شهر ما
بحمدالله آن دور جور سدومنهان گشت در پرده انقضا
فکندند در بستگیها کلیدنهادند بر خستگیها دوا
لقای تو شد بستگان را نجاتحدیث تو شد خستگان را شفا
ز فرّ قدومت بگردون رسیدز دیوار و در : مرحبا ! مرحبا!
بلی مه زند طبل زیر گلیمچو خورشید تابان شود در غطا
سلیمان چو انگشتری گم کندشود دیو بر آدمی پادشا
پرستند گوساله را قوم اوچو موسی بحضرت کند التجا
چو خورشید تابنده غایب شودشگفتی نباشد ظهور سها
نپاید کنون چشم بندیّ خصمچو شد دست کلک تو مشکل گشا
خیالات جادو بود باد پاکچو انداخت از دست موسی عصا
فراق تو هرچند ما را سپردبچنگال شیرو دم اژدها
چو روی تو دیدیم این گفته ایم :لقد احسن الله فیماضی
نه مدح تو بود اینکه منظوم شدولکن شکونا الی المشتکی
بغربال فکرت ببیز این سخنکه یابی درو خردۀ کیمیا
برآرد بسی گوهر شب چراغازین بحر غوّاص ذهن و ذکا
نگردد بایطا معیب این سخنکه نظمیست بر گونه گون ماجرا
رهی را چنان کز تو زیبد بدارچو دانی که هستش بتو انتما
مکدّر نگشتش به عهد درازز باد مخالف زلال صفا
ترا رسم تشریف و ما را مدیحفراوان همی کرد باید قضا
بقیتم لشمل العلی ناظماًسجیس اللیالی برغم العدی
رفیع النداء حلیف الندیرحیب الفناء مهیب السطی
چو خرگه زدی خصم را بر زمینچو خیمه بکش دامن کبریا
زدون همّتی گر زر انداخت خصمتو جز نام نیکو مکن اقتنا
زفرزند و جاه و جوانیّ و مالممتّع بمان تا بیوم الجزا