شمارهٔ ۱۸۵ - و قال ایضاً یمدحه
بگویم و نکند رخنه در مسلمانیتویی که نیست ترا در همه جهان ثانی
کدام پایه در اندیشه نسب شاید کردکه در مدارج رفعت نه برتر از آنی ؟
بروزگار تو نزدیک شد که برخیزدز زلف ماه رخان و صمت پریشانی
صبا زهمرهی عزم تو همین اندوختکه در زبانها معروف شد بکسلانی
ببندگیّ تو اینجا مقیّد است ارنیچه کار دارد جان در مغاک جسمانی؟
مزیّت تو بر اجرام هفت گانه چنانکه بر سه گانه موالید نفس انسانی
ز تاب خشم تو پیکانهای لعل شودبچشم خصم تو در لعلهای پیکانی
بتازیانۀ فرمان تو همی گرددبگرد گوی زمین آسمان چوگانی
چو فیض طبع تو باران جود باراندهوا ز ابر بپوشد لباس بارانی
اگر نهند درو مرده، زنده برخیزدهر آن زمین که تو بروی قدم برنجانی
اگر نخواهد لطفت چنان شود پس ازینکه کس نیابد در عالم از نکو سانی
نه در کسی بجز از زلف یارسر سبگینه در کسی بجز از رطل می گرانجانی
اساس کعبۀ اقبال را تو آن رکنیکه سرفرازتر از هر چهار ارکانی
اگر چه از قبل تست گردش خورشیدمباد آنکه تو روی از کسی بگردانی
دراز می نکنم در محامد تو سخنکه هر چه خواهم گفتن هزار چندانی
گر استماع تو تشریف نظم بنده دهدکند بمائدۀ عیسویش مهمانی
ز لفظ پخته معانی زنده انگیزمکه در بهشت بود زنده مرغ بریانی
عجب که روی دلت نیست سوی حال رهیچنین که روی جهانست سوی ویرانی
اگر چه شغل تو همواره دادنست و عطاسزد که داد من از روزگار بستانی
بجز بواسطۀ کشتی عنایت توچگونه جان برم از موجهای طوفانی
ترا همیشه چو فریاد اگر چه میخوانممرا مدام تو چون کام دل همی رانی
مرا دماغ بدان غایت از غرور تباهکه در سرای تو شایسته ام بدربانی
ترا عنایت در حق من چنان قاصرکه پایۀ من از افلاک برنجنبانی
تو فارغی ز من و من خود از تو موجودمکه ذرّه ام من و تو آفتاب رخشانی
روا مدار پراکندگی خاطر منبرای نظم معیشت ز فرط حیرانی
اگر چه خاطرم آن ابر گوهر افشانستکه تازه باشد ازو روضه های رضوانی
و لیک ابر پراکنده باد پیمایدچو جمع گشت گراید بگوهر افشانی
چنانکه جان مقدس بلطف تو زندستبه نان و گوشت بود زنده روح حیوانی
هزار بار پذیرفته یی ز روی کرمکه گرد فقر من از فیض جود بنشانی
گذشت عمری و رنگی از آن نمی بینمکه بنده را ز مضیق نیاز برهانی
گره برین کار از بخت بنده می افتدنه آنکه نیست ترا رای ، یا بنتوانی
نعوذ بالله ترسم که چون ز حد برودبدان کشد که ز تخییلهای شیطانی
کسی نداند کز بخت بنده ممتنعستگمان برد که تو از عزم خود پشیمانی
فزون ازینم پیشانی تقاضا نیستاگر چه جمله سرم تا قفاست پیشانی
نه هم ز عنایت بی آبی هنر باشد؟بروزگار تو از من حدیث بی نانی
زبس که خون دل آمیختست باسخنمجواهر سخنم لعلهاست رمّانی
برون از آنکه سیه کرده گشت دیوانیچه بود حاصل عمر من از ثنا خوانی؟
بگرد من نرسند آنکسان که یافته اندبشعر خلعت و مرکوب و مهر صدگانی
قیاس میکنم از شاعران منم تنهاکه نیستم زگرانی بقوت ارزانی
نه از کفایت و غمریست خطّ و محرومیمقدّرست همه محنت و تن آسانی
وگرنه در جلبات هنروری هرگزبراق باز نماند ز اسب پالانی
من از ثنای تو دیوان شعر میسازمو گرچه مدح تو شرعی بود نه دیوانی
بدین جزالت الفاظ و دقّت معنیدریغ و درد اگر بودمی خراسانی
اگر بشعر نکو افتخار شاید کردبمن عراق تفاخر کند ، تو خود دانی
اگر بزخم زبان برنیارم آتش از آبمرا چو شمع روا باشد ار بسوزانی
بنات فکر مرا بی ولی و خطبه و عقدزره ببرد فضولی زنامسلمانی
نکرده هیچیک از هفتگانه آرایشچو حال بنده بشولیده از پریشانی
نکرده هیچیک از هفتگانه آرایشچو حال بنده شولیده از پریشانی
بدست محرم و نامحرمش فضیحت کردنه هیچ شرم زخلق و نه ترس یزدانی
مرا زغیرت خون جگر بچوش آمدهچو آنچنانش بدیدم زنابسامانی
زدم برشانۀ تنقیح زلف الفاظشبشستم از رخ معنیش گرد ظلمانی
چنان بزیور مدح تو دادمش تزیینکه در کنار قبولش سزد که خوابانی
زراستی قدالفاظ او چنان موزونکه سجده می بردش سروهای بستانی
زنازکی رخ معنیّ او چنان روشنکه رنگ آرد ازو لاله های نعمانی
هنوز نیستم ایمن زعورتی مکشوفمگر که دامن اغضا بدو بپوشانی
اگر چه شعر همانست لیک را وی بدتبه کند سخن نیک را بنادانی
بجز بواسطۀ معجزات دست کلیمعصای موسی هرگز نکرد ثعبانی
سخن گواه سخن بس ، نمی کنم دعویکه رسم اهل هنر نیست لاف و لامانی
سخن شناس چوتو در زمانه دیگرنیستبخوانده یی سخت دیگران و این خوانی
نه هرکه هست سخن گوی او سخن دانستبآشکار همی گویم این نه پنهانی
که طوطیان شکرخای هم سخن گویندولیک ناید از طوطیان سخن دانی
چو هیچ دست باحسان کسی نجنباندچه باشد ار تو بتحسین سری بجنبانی
زخدمتت غرض من سعادت ابدیستکه خود بدست توان کرد نعمت فانی
سپید بازنه زان خدمت ملوک کندکه می نیابد قوت شکم بآسانی
ولیک کسب شرف را و نیک نامی راحذر همی کند از ننگ نا بفرمانی
بدین درازی بیهوده کس نگفت ولیکشنیده یی سخن مردمان زندانی
همیشه تاکه حکیمی بخوان دانش برغذای جان دهد از لقمه های لقمانی
بگلستان وفا غنچه های آمالتشکفته باد زانفاس لطف رحمانی