گنج

شمارهٔ ۱۶۴ - وله ایضاً فی التماس السّرج

زهی ستوده خصالی که رایض عزمتسپهر سرکش بدرام را کشد در زین
نشست قدر ترا هرمهی، ز شکل هلالبنقره خنگ فلک بر نهند از زر زین
تویی که همتّ تو بر کشد بگردون تنگتویی که سطوت تو برنهد بصرصرزین
میان فرو شود از بأس تو چو زین آنکسکه بندد او بخلاف تو بر تکاور زین
سپهر خواهد تا حرمت رکاب ترابرای تو بکواکب کند مسمّر زین
ز بس فراخی کز جود تو در آفاتستنماند تنگ درین روزگار جز برزین
چهار چیز ضرورت بود اگر خواهدبراق جاه ترا روزگار در خور زین
هلال حلقۀ تنگ و شفق نمد زینشجّره پاردمش باید و دور پیکرزین
فرود قدر تو باشد هنوز اگر سازدرکاب دار تو از منکب الفرس خرزین
رهی برفت و خری کرد و اسبکی بخریدکه بر نتابد از بس که هست لاغر زین
چو پاردم ز پس افتاده ام از آنکه مراز دست تنگی مفرط نشد میسّر زین
نگشت در طلب زین مرا نمدزین خشکز بس که خواهم هر ساعتی زهر درزین
بزین خاص ستور مرا مزیّن کنکه زینتی بود از بهر اسب چاکرزین
مرا واسب مرازین سه چیز ناگزرستیکی لگام ودوم کاه وجوسه دیگر زین
از این سه گانه دو بگذاشتم، یکی بفرستکه برنیاید کار رهی بکمتر زین
مدام اسب مراد تو زیر زین باداهمیشه مرکب خصم ترا نگون سرزین