گنج

شمارهٔ ۱۶۲ - و قال ایضآ یمدح الصّدر السّعید رکن الدّین صاعد

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ین۴۱ بیت
برخیّ آن دو عارض و آن زلف نازنینجان من ار چه نیست بدین حال نازنین
چون حلقه بر درم ز وصالش که سال و ماهدر بند سیم و زر بود آن لعل چون نگین
گفتم رخت گلست، و زین ننگ، رنگ گلمی بسترد ز چهره بدان خطّ عنبرین
از بس که باد و زلف سیه گر همی نشستتا لاجرم گرفت رخش رنگ همنشین
گر عاشقم بدان رخ چون ماه و آفتابزنهار تا مرا نکنی سرزنش بدین
سهلست دیدن مه و خورشید و دل بجایدل را بجای دار و بیا روی او ببین
ای شام طرّه های تو سر حّد نیم روزوی زنگبار زلف تو در اندرون چین
در جستجوی وصل تو چون صبح میرویمزر در دهان نهاده و جان اندر آستین
بادی بعافیت بتو بر نگذرد که نهفتنه گشاید از زخم زلف بر و کمین
از روشنی، حقیقت رویت چو کس ندیدیافه ست گفتنم که: چنانست یا چنین
خورشید را که روی تو نپسنددش غلامچون با ضمیر صدر جهانش کنم قرین؟
از حرمت لبت همه سال عقیق رادر دیده مینشانم و در سیم رکن دین
شاهنشه شریعت صاعد، که درگهشاز جور روزگار پناهیست بس حصین
صدری که هست دولت او را فلک مطیعرادی که هست بخشش او را جهان رهین
ای پرتو لقای تو نوروز عقل و جانوی ظلمت خط تو شبستان حور حین
ابر اربدان گریست که چون دست تو نشدگو خون گری که نیستی از بحر و کان گزین
ناکرده کس قیاس یسار تو بر بحارنگرفته کس شمار سخای تو بر یمین
گردون بداس ماه نو انگام ارتفاعاز خرمن جلال تو همواره خوشه چین
جام جهان نمای ز رای تو با فروغطاس سپهر نام ز حلم تو با طنین
هم شمّه یی ز خلق تو در بادبان گلهم جرعه یی ز لطف تو در جام یاسمین
پیوسته تاب مهر تو در جان آسمانافتاده وقع حلم تو در خاطر زمین
در دهر جز میان و سرین سمنبرانجودت رها نکردست از غثّ واز سمین
برخواند حرز مدح تو و بر جهان دمیداوّل که برگشاد نفس صبح راستین
حزم زمین قرار تو چون خوف پس نگررای جهان فروز تو چون عقل پیش بین
از هیبت تو تیغ شود موی بر تنشچون مهر هر کراسوی او بنگری بکین
چون چین بهم فرو شکند طاق آسماندر طاق ابروان چو شکست آوری ز چین
بر دف بزد حرارۀ خورشید چون بدیدناهید عکس رای تو بر چرخ چارمین
رایات فتح در صف اقبال تو قویستآیات نجح در خط پیشانیت مبین
زین پس درست مغربی چرخ نام توبهر رواج خویش کند نقش بر جبین
با دست درفشان تو رای مری زدیگر اشک دشمن تو بدی گوهر ثمین
رعد از پی سخات ببانگ بلند گفت:احسنت! شادباش ! همین شیوه! آفرین!
شرعست مانع، ار نی از بهر دفع شرعدلت رها نکردی پیوند را وشین
عالم بدولت تو طرب زای شد چنانکاز چنگ هم نمی شنوم نالۀ حزین
گر پای بند خصم شود لفظ عذب تومی دان که آن شقاوت او را بود ضمین
زیرا که هم بکوی عدم سر برآوردآن مور را که پای فروشد با نگبین
گر با تو دشمن تو زند لاف سروریباشد حدیث چشمۀ حیوان و پارگین
فصل اعادی تو خزان سخن بودزیرا که اندر آن نگریزد ز پوستین
بر ذروۀ مدارج قدر رفیع تووهم گمان نمیرسد و خاطر یقین
زین بیش مایۀ سخنم نیست چون کنم؟بستم بر اسب خاموشی از اضطرار زین
ختم سخن بکردم تا ظن نییفتدتکاندازۀ مدیح تو این بود و خود همین
لیکن ازین قدر نگزیرد که گویمت:عیدت خجسته باد و خدا حافظ و معین