گنج

شمارهٔ ۱۵ - و قال ایضاً یمدحه و یلتمس الفروه «در این قصیده التزام موکند»

ای که از هر سر موی تو دلی اندرواستیک سر موی ترا هردو جهان نیم بهاست
دهنت یک سر مویسیت و به هنگام سخناثر موی شکافیّ تو در وی پیداست
بر سر هر مهی از رشک رخ تو تن ماههمچو موی تو ز باریکی انگشت نماست
عکس هر موی از آن زلف سیه پنداریدر دماغ من سرگشته رگی از سوداست
کس ز وصل قد و بالای تو بر می‌نخوردمگر آن موی که با قامت تو هم بالاست
هیچ باریک نظر فرق میانشان نکندموی فرق تو که با موی میانت همتاست
موی گیسوی تو سر تا قدمت می‌پوشدوه که آن شعر سیه بر قد تو چون زیباست
گاه بر موی نهی بندی و گویی کمرستگاه بر سرو کشی دیبه و گویی که قباست
از میان تو چو مویی نبرد خسته تنمبر کناری ز میان تو چنین مانده چراست؟
با تو بر موی بود زیستنش چون کمرتهرکه در بند تو شد گرچه زر مستوفاست
همچو مویم زقفای تو من تافته دلمهر روی تو مرا تا که چو سایه ز قفاست
بخت من خفته همه زلف تو بیند در خوابموی در خواب چو بینند همه رنج و بلاست
گر به هر موی چو زلف تو دلی داشتمیکردمی آنهمه در پای تو کانصاف سزاست
کرد بر موی تو چون شانه دلم دندان تیزهمچو شانه به یکی موی معلّق زیراست
من ز تو دور و دلم بسته به موی زلفتوه! که کار سر زلفت، ز کجا تا به کجاست
دل عشّاق به خروار چه بندی در زلفاین همه بار ببستن به یکی موی خطاست
گر چو موی تو برآیم ز سرای جان چه عجبکه ز سودای تو مغز سر من پُر غوغاست
گرچه در خون من خسته شدی چون نشتربر سرم حکم تو چون اُستُره بر موی رواست
لشکر عشق تو گرد دلم ای ترک خطاحلقه در حلقه ز انبوهی چون موی گیاست
موی زلف تو به دست دل من نرم آمددر سر زلف تو پیچیدن از آتش یاراست
موی در چشم بود آفت بینایی و بازچشم من خود به خیال سر زلفت بیناست
هر سر موی تو در دست دلی می‌بینمچه فتاده‌ست مگر بنگه هندو یغماست!
زان صبا را ز سر زلف تو بیرون شو نیستکه به هر موی ازو بندی بر پای صباست
گشت خاک در ما آینۀ روی خردزانکه مویی ز سر زلف تو در شانهٔ ماست
در میان من و تو موی اگر می‌گنجدجز میان تو، پس این رنج دل بنده هباست
تا به مویی بود آویخته جان در تن منهمچنانست کزان زلف به تاب اندرواست
نیست از موی تو تا خسته تنم مویی فرقارچه من غمگنم و او ز طرب ناپرواست
من جداام ز رخ خوب تو زان غمگینمکار مویی که ز روی تو جدا نیست جداست
مو برآید به کف و موی تو ناید به کفمبا چنین بخت که من دارم و این خو که تراست
در دل تنگ منش جای بود پیوستهپشت آن موی دراز تو از آن روی دوتاست
به در خواجه برم موی کشان زلف تراتا که از سر بنهد هرچه ز آیین جفاست
زآتش چهرۀ تو آمده بر هم مویتچون تن خصم ز تاب سخط مولاناست
رکن الدین مسعود ، آن خواجه که در نوبت اوجای تشویش خم موی بتان یغماست
آنکه بی قوّت حکمش بنبرّد موییهمچو شمشیر خطیب ار همه خود تیغ قضاست
ای چو موی آمده از شخص بزرگی بر سربر بزرگیّ تو موی سر اعدات گواست
موی پشت بره را شانه ز چنگ گرگستدر جهان تا که ز آوازهٔ عدل تو صداست
بحر با فسحت صدر تو مضیقی چو مسامچرخ با جاه عریض تو چو مویی پهناست
دست احداث، چو موی سر زنگی کوتاهکلک رومی تو کرده‌ست، که هندوسیماست
همچو داء الثّعلب موی فرو ریزاندآتش خشم تو زان شیر که بر اوج سماست
شکل سوفار نماید ز سر موی به سحرنوک کلکت که ز سر تیزی پیکان آساست
به سر انگشت لطافت بگشاید طبعتگره از موی، که چون آب روان جان افزاست
گر چو پرچم همه تن موی شود دشمن توبر سر نیزه کند دست ظفر جایش راست
زان غباری که ز خیل تو به گردون بر شدآسمان چهرۀ خود را چو سر از موی آراست
گرچه زان مرتبه یک پوست بیفزود فلکاز خداوندی تو هم سر مویی بنکاست
اگر از پوست برون آید چون موی سزدهر کرا از کرم و تربیتت نشو و نماست
پشت پای که زدی از سر خِذلان چون پتک؟که نه موی تن او هم به خلافش برخاست
بدسگالت چو معزّم ز تو زان شد در خطکه بر اندامش هر موی یکی اژدرهاست
با تو هر کس که چو سبلت بکشد پای از خطگردنش را چو سر از موی بباید پیراست
و آنکه با تو نه به اندام بود یک مویشهریکی موی بر اندامش میخی ز عناست
دل که با مهر تو آمیخته شد چون می و شیرآید از حادثه ها بیرون، چون موی ز ماست
یک به سر موی بود عمر عدوت از پی آنکه سیه کار در ایّام تو کوتاه بقاست
سرورا! حال من خستۀ سرگشته چو مویدرهم و تیره ز انواع پریشانی‌هاست
اثر گرد سپاه حَدَثانست همهاین که پیش از پیری موی سرم زو رسواست
یک سر موی بر اندام تو گر کژ گرددموی‌ها گردد از آن بیم بر اندامم راست
آن زبانها همه چون موی کنم در مدحتگر زبان گردد هر مو که مرا بر اعضاست
گر مرا برکشد از بیخ جفای تو چو مویهم به سر باز آیم، زآنک مرا طبع وفاست
ور به تیغ از سر خود باز کنی چون مویمهم به پای تو درافتم که دلم مهر تو خواست
دختر طبعم در موی خزیده‌ست، از آنکزمهریر دم سردم مدد فصل شتاست
خون همی ریزد سرما که نیازارد مویمگر از هیبت خشمت اثری در سرماست
دوستان تو همه موینه پوشند کنونموی برکندن از امروز نصیب اعداست
شد شب تیره چو موی بت من بالاکشروز بیچاره چو روزیّ جهان در کم و کاست
فصل دی ماه و مرا موی همین بر زنخستپشت گرمی به چنین موی درین فصل کراست!
محض سودا بود ار موی شکافم به سخنبا چنین فایده کامروز هنر را ز سخاست
همچو موی مژه از چشم برسته‌ست مراهریکی موی که بر پشت ددی در صحراست
گر فرشته‌ست چو پروانه به آتش یازدهرکه امروز نه چون دیوچه در مویش جاست
تن من چون دل عشّاق به مویی گروستجان من همچو سر شمع، به آتش برپاست
آفتابست یکی وان دگری مویینهبه رخ و زلف بتان میل دل من زینجاست
همچو سادات روا باشد اگر دارد مویاندرین فصل هرآنکس که ز اصحاب عباست
زان زنخدانم بر موی چنین لرزانستکاندرین موسم مویینه اعزّالاشیاست
تا تراش از که کنم استره آسا موییهمه سرمایه‌ام این تیغ زبان برّاست
همچو مویی ز خمیر آمدم از پوست برونکه نه ما بر سر موییم و نه مو بر سر ماست
با چنان پوشش اگر روی زمین یخ گیردنیست بر موی تو آسیبی، اگر هست مراست
پوستینی به چنین شعرم اگر وعده دهیموی اگر زآنکه برآید به چنین وعده رواست
تن چون موی خود امروز ببینم در مویکه ز خاک در تو چشم مرا کحل جلاست
اینچنین گرم که این بنده ز سرما آمدگر به مویی بجهد آن همه از انعام شماست
وجه این موی نباید که بود خطّ و براتپشت گرمی نکند موی که خطّش مبداست
این همه موی که بر غاشیۀ نظم زدمگر بپوشم به مثل دافع سردیّ هواست
گرچه این شعر به صورت چوپلاسیست ز مویهر یکی تار از او خوبتر از صد دیباست
موی بندیست مرصّع به جواهر نظممکه عروس سخن از زیور آن خوب لقاست
میزند خاطر من موی به تیر و چه عجببه یک اندازی چون تیر فلک بی همتاست
به سر معنی چون موی رود خاطر منکه ز سر تیزی چون شانه زبان آور خاست
شعر با شعر به یکجای درون بافته‌امشعر بافیّ برین گونه نه رسم شعر است
دو سه بیت ارچه که بی موی بود هم بشنوزانکه بی مویی من خود نه به شعر تنهاست
سخن بنده زنخ باشد و بی موی بهستکه همه کس را سوی زنخ ساده هواست
ای سرافرازی کز دست نوالت همه سالهمه بی برگان را کار به آیین و نواست
در جهان طاق ترادانم و بس، کز کرمتمنصب پادشهی جفت نیاز فقراست
از پی سود بخر ز آنکه عظیم ارزانستهر چه از جنس و متاع هنر و مدح و ثناست
کار شعر و شعرا زیر میانه‌ست چنانکه نه آوازهٔ تحسین و نه اومید عطاست
بنده به زین نظری از تو همی دارد چشمگرچه خود میکنی آنچ از تو سزد بی درخواست
کُدیه وصفیست که خود ذاتی شعرست چنانکهر که را شاعر گفتی تو بگفتی که گداست
شاهد شعر مرا موی اگر شد بسیارهم بدینش، نکند عیب کسی کو داناست
گر نترسم ز ملامت عدد موی به سرمعنی انگیزم زیبا که تو گویی عذراست
گشت چون موی نگارین من این شعر درازهم برین ختم کند نظم که هنگام دعاست
باد بدخواه ترا ساخته گردن بندیهم از آن موی که او را ز زنخدان برخاست